![]() |
![]() |
|
| و بی اشک...چشمان تو ناتمام است و نمناکی جنگل نارساست.... |
ا
به نام قشنگترینم مهربونم سلام.خیلی دوست دارم...خیلی... وقتی از همه جا خسته میشم. مونده و سر گردون میشم وقتی خیلی خوشحال میشم...این تویی که یادت دلمو میلرزونه...تویی که به تعادلم میرسونه!؟ خدای خوب و مهربونم خیلی ماهی... واسه همه چیز ازت( م ت ش ک ر م)می دونی تویی تنها دلیل بودنم. ((انگاه که روح ات تشنه ی راز و نیاز است.اهسته مرا بخوان))س اعراف ایه 55 ((انگاه که نا امیدی به جانت پنجه افکندو رها نمی شوی.به من تکیه کن))س زمر ایه 53
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 تیر1385ساعت 13:13 توسط باران |
|
|
حال شما؟ من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اها راست می گی منوکه نمی شناسی....خب عجله نکن با کسی طرفی بسیار خوش تعریف!!!!کمی پای حرفاش بشینی سر در می اری که چیه و چیکارست...خیلی هم پیچیده نیست!!؟اخه میدونی از مرموز بودن بدش میاد!؟حوصله فیلم بازی کردنم نداره!تازه کلی هم از این جور ادما بدش میاد!!! یه جوری گفتم انگار نه انگار که خودمم!!!!! این اولین وب منه...بیشتر از هر چیز واسه دله خودم مینویسم...با خودم گفتم: دختر دیگه قرن 21!تا کی می خوای هی کاغذ سیاه کنی تازه مشکل جا دادان دفترا به کنار(بین خودمون بشها من تا حالا 18 دفترچه خاطرات نوشتم...ااا ...نخند دیگه ..ببین جنبه نداری!!!).مشکل مهمتر اینه که هر وقت دلم می گیره می رم سراغ دفترم!!!یکی اونو بخونه فک می کنه من چقد تو زندگیم سختی کشیدم!!اخه موقع خوشحالیم حوصله ندارم یه جا بشینمو بنویسم!!دلم می خواد بدوام..داد بزنم...در کل تخلیه انرزی....کی حال داره بنویسه!!حالا اینجا شاید به خاطر گل روی شما من از خاطرات خوشم هم بگم!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 تیر1385ساعت 1:7 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| باران |
من همسفر شراب از زرد به سرخ
من همره اضطراب از زرد به سرخ یک روز به صبح هجرتی خواهم کرد چون هجرت افتاب از زرد به سرخ |
|
RSS
|