تبليغاتX
دستنوشته های بارانی ام
و بی اشک...چشمان تو ناتمام است و نمناکی جنگل نارساست....

 

از کجا می توانیم ادعا کنیم خوشی بهتر از عقل نیست؟ 

                     ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                             ؟!؟؟!!؟!؟!؟؟!!؟

+ نوشته شده در  جمعه 27 مرداد1385ساعت 13:13  توسط باران | 

 

من همسفر شراب از زرد به سرخ                                                                من همره اضطراب از زرد به سرخ

یک روز به صبح هجرتی خواهم کرد                                                            چون  هجرت افتاب از زرد به سرخ

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 مرداد1385ساعت 13:3  توسط باران | 

 

 سلا....م   خوبی؟                

از این ورا؟خیلی خوشحالم کردی.ولی یه چیز بگم تا گیرت اوردم یک کمی   یکمی  منو دوسم  داشته باش(این تو قوانین وبلاگ یعنی بیشتر سر زدن و گوش به زنگ اپ کردن صاحب وبلاگ)

 

خب حالا برم سراغ ماجرای شوماخر 2 که من باشم

امروز با سعید رفته بودم بیرون. با اصرار و در کمال نارضایتی سعید من نشستم. بعدش بم گفت: به تو که نمی شه نه گفت. گیر سه پیچ میدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟اضافه کرد که اگه ماشین طوری بشه من که کاری ندارم اینقدر این جملش رفت رو اعصابم که نگو و نپرس...اصلا حالم بد شده بود اخه اصلا بم اطمینان نداره بعد بین خودمون باشه ها راستش فک می کنم تمایلی هم نداره من یاد بگیرم اخه من تازه کارم

خلاصه با حرص نشستم و ر وندم هی می گفت: برو به چپ  بیا به راست  ترمز نیش ترمز سبقت بگیر نه نه نگیر...کلافه شدم بعد بش گفتم :ببین من که اینطوری یاد نمی گیرم تازه باید با قلق های توهم برونم! بد تر هول می کنم پس بیا خودت بشین بعد با بابا میام..اعصبانی شد که اره به جای تشکرت ه؟

منم که تو دلم واقعا ازش ممنون بودم اما تو این شرایط نه می تونستم و نه می خواستم به رو خودم بیارم!!من داشتم می روندم که سعید بم گفت: بریم بنزین بزنیم ...داشتم می پیچیدم تو پمپ بنزینی که اقا نمی دونم یههو یه ماشینه از کجا و چطوری اومد که با سرعت اونم پیچید تو پوپ بنزین چشمتون روز بد نبینه چشام سیاهی رفت فکرشو هم نمی کردم اصلا بی اراده شده بودم که اگه سعید فرمونو نپیچونده بود هم ماشین ما هم طرف داغون می شد...خلاصه دو طرف بیمه بودن و ماشین اونم خسارت زیادی ندید اما ما ...دلم می خواست تا ظهر  نشده تعمیر شه اخه نمی خواستم بابام بفهمه ..دیگه اعتبار کمم رو هم از دست می دادم و دیگه خواب ماشینم نمی دیدم!؟اینو به سعید گفتم. اونم فکری کرد و گفت بریم خونه تا کمی پول هم با خودمون بیاریم اما من دلم نمی خواست که مامانم هم بفهمه همینطوریش با کلی دلهره و صلوات راهیم می کرد!! دیگه...

سعید به پیمان دوستش که سر کار هم بود زنگ زد که اگه می تونی ماشینو با کمی پول بردارو بیا که طفلک هم مرام گذاشت و کارش و بی خیال شد و اومد تا اون بیاد رفتیم یه تعمیر گاه اشنای پیمان که ادرسشو داده بود...از چیزی که فک می کردیم کمتر پیاده شدیم یعنی شدم....دیگه بمونه که پیمان چه چیزا به تعمیر کار نگفت واسه کاهش قیمت!!!با رضایت اومدیم بیرون

..

داشتیم می رفتیم خونه و من در این فکر بودم که چطور به سعید بگم که من بشینم(خیلی پرروام نه؟)که سعید و پیمان کورس گذاشتن این جلو می زد... اون راه و می بست ..همیینطوری می رفتیم که یههو پیمان جلو زدو گاز داد ..انگار پرواز می کرد من دیگه کلافه شده بودم و چشم دوخته بودم به ماشین پیمان و به سعید می گفتم بی خیال کل کل شه!!که پیمان یه تصادف سخت کرد اونم درست روبرو همون پمپ بنزینی!؟

کلی منتظر شدیم تا افسر اومد..کلی عذاب وجدان داشتم از تصادف پیمان...دلم می خواست مقصر نشه ولی بعید بود ...سپرش داغون شده بود با چراغ جلو... به یک پیکان قراضه ی داغون خورد که راننده معتادی داشت به زحمت می تونست وایسه...تازه اگه هم مقصر نبود کی می تونست از طرف پول بگیره نه بیمه بود نه اهی در بساط داشت!

افسر اومد و تا رسید از ماشین پیاده نشده گفت مقصر.........پیکان..هورا.....اما چه فایده که به درد نمی خورد فقط به قول پیمان خوب ه که یه چیزی داره واسه دلیل اوردن پیش باباش...اخه صفر بود ماشینشون ۶ ماه بیشتر از عمر نازنینش نمی گذشت ...

 

خب خسته نباشد.

 این هم شد یه رازی بین من و سعید مهربونم و ....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 20:51  توسط باران | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 1:25  توسط باران | 

 

 

خلوت دلخواهی است

سکوت را به نظاره نشستن

تکیه به سایه دادن

خواب گنجشگکهای مریض را نیاشفتن

تنهایی دشتها را مرور کردن

خیره در باغ سحرگاه .گل خورشید را بوییدن

بقدر روزنه ای دل را از غبار تکاندن

خلوت دلخواهی است

اه...

عمر اگر بماند...مرگ اگر بگذرد

خلوت دلخواهی است

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 0:36  توسط باران | 

پرطلا

                                                                                                   تا حالا به این تخم مرغایی که می خورید با دقت نگاه کردید؟وقتیمی شکنید و

 تو تابه میندازید به زرده ش توجه کردید که چرا گاهی زرد پررنگ و گاهی کم رنگ؟اینکه چه تخم مرغایی جوجه میشن و کدوماشون مصرف میشن ؟

یا اینکه تخم مرغ نطفه دار چیه و چه شکلیه؟

.

.

.راستش منم تا قبل از اینکه وارد این رشته تحصیلیم بشم زیاد توجه نداشتم…اما حالا هم توجه دارم هم دلیل بعضی ازچیزا رو میدونم که قبلا بی دلیل انجامشون می دادم!مثل شستن تخم مرغهای تازه..قبل گذاشتن داخل یخچال..اخه می دونید.من این کارو ضروری نمی دونستم فقط بر اساس حرف مادرم و اصرار اون انجام می دادم

و…اما حالا فهمیدم روی پوسته تخم مرغ تازه گذاشته تمیز 3000-3400 و کثیف 390000-430000 میکرو ارگانیسم وجود دارد تازه هنوز میکروبهای محیط بیرون اضافه نشدند!

پس نتیجه:به حرف ماماناتون…

این تصاویر مراحل تشکیل جوجه از تخم مرغ نطفه دار:

۱.

۲.

۳/

۴:

۵.

۶.

۷.

 

 گفتم نطفه دار!می دونید تخم مرغ نطفه دار و چطوری تشخیص بدید؟تصویر 1 رو ببینید یه دایره زرد کم رنگ  و می بینید تقریبا درربع 4 زرده!البته اگه خود تخم مرغ و نگاه کنید یه دایره می بینید با رنگ سفید تو خالی.با مرکزیت یه دایره سفید .اینو بش می گن تخم مرغ نطفه دار!که در این صورته که تبدیل به جوجه می شه.

 

 می دونید ما ترم قبل پرورش طیور داشتیم(حدس بزنید رشته نویسنده رو!) هر کدوم یک تخم مرغ انتخاب کردیم.و مراحل مختلف و با اشتیاق خیلی زیاد طی کردیم تا اینکه جوجه شدند...نمی دونید چه حالی داشتم روزی که واسه دیدن تخم شکوندنش می رفتم.نزدیک عید بود بچه ها همه در حال و هوای رفتن بودن ...اگه خوابگاهی

بوده باشید می تونیدتصور کنید بچه ها اون موقعها چه حالی دارن ..... من و دوست با حال و علاقمندم زری جون رفتیم کلینیک تا جوجه ها رو ببینیم و اگه اجازه دادن با خودمون به خونه ببریمش...البته به چند تا از بچه ها هم قول دادیم جوجه های اونا رو هم تحویل بگیریم...ادمای بی ذوق خودشون نیومدن.ما رفتیم...جالب اینجا بود که وقتی رفتیم دیدیم چند تا از پسرای کلاس همهستند اونم از اون دسته پسرای کلاس که من فکر نمی کردم ذره ای احساس تو وجودشون باشه وفک می کردم تو زندگی فقط و فقط درس خوندنو یاد گرفتن اما من اشتباه قضاوت کرده بودم وفهمیدم از رو ظاهر ادما نباید قضاوت کرد

 

بله  جوجه ها تخم هاشونو شکونده بودن و پر طلای من به دنیا اومده بود. خروس بود البته مهم این بود که سالم باشه (ولی خداییش اینجا دیگه این جمله حالت دکور و شعار نداشتا) زری هم جوجه شو برداشت البته جوجه های ندا و یلدا رو هم تحویل گرفت!اینا مامانایی بودن که قبل از به دنیا اومدن جوجه هاشون اونارو به

 زری مشتاق هدیه داده بودن.بی احساس نیستنا اتفاقا دو تا از عصاره های احساسی کلاسند اما فک کنم جبر زمانه باعث شداین کارو انجام بدنیکی از جوجه های زری می لنگید یکی دیگشون هنوز کیسه زردشو*جذب نکرده بود اون یکی هم بدک نبود اما خداییش پر طلای من چیز دیگه ای بود. سرحال و شیطون.

جاتون خالی با دردسرای فراون واسشون جعبه پیدا کردیم.تو اتوبوس همه مسافرا رو کلافه کردیم...وقتی رسیدیم راننده بمون با لهجه شیرین خودش گفت: والا سرمان بردینان تا ایننجان جیک جیک جیک....ما هم زدیم زیر خنده و ازش کلی تشکر و

عذر خواهی کردیم...اخه می دونید ما درست صندلی پشت راننده هم نشسته بودیم!!!!بیچاره حق داشت 10 ساعت راه با جیک جیک(تکرار).

رسیدیم خونه!تازه شروع ماجرا بود اخه این دوران توام بود با شیوع انفولانزای مرغی!!!واااااااااااای از همه بیشتر مامانم بش غر می زد…نسیم ازش می ترسید ...سعید تا چشم منو دور می دید با پا پرتش می کرد کنار.بالاخره من با تلاشهای فراون تونستم تو خونمون واسشجایی باز کنم.طوری که بعد از رفتن من به دانشگاه کلی واسه خودش جاه و مقامی داشت!!البته نا گفته نمونه خودشم کلی بلا بودا!!

هر مهمونی می اومد (فک کنید تو ایام عید پر مهمون)من پر طلا رو می اوردم و کلی دربارش توضیحات می دادم که مثلا چطوری می فهمم این خروسه یا …حالا اگه تمایل داشتید من بتون می گم که چطور می شه تشخیص داد !!                        اما... قبلش دوست دارم بدونم شما چی حدس می زنید ؟!اصلا تمایلی دارید بدونید؟

خواهش می کنم تمایل داشته باشید...دل من می شکنه ها

 

 

 

 * کیسه زرده منبع خوراکی جنین همون که تو شکل ۶تقریبا زیر گلوی جوجه می بینید این کیسه باید هنگام تولد جذب شده باشه.(این کار منم که *بازی دراوردم یعنی بلللللللللللله)

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 11:20  توسط باران | 

سلام سلام ...

می دونی هر کاری می کنم نمی تونم بدون سلام شروع کنم!راستشو بخواید به خاطر  همین یک کلمه کلی جریانات جالب واسم ÷یش اومده که بمونه واسه وقتی یک کم صمیمی تر شدیم براتون تعریف می کنم

راستی من فونتمو یک کمی تغییر دادم..بنا به درخواست طرفداران..تا ببینم چطور می شه؟!فعلا تغییرات ما رو تحمل کنید تا من کم کم وب نویسی رو یاد بگیرم...مرسی

خب بریم سر اصل مطلب ...راستش یه مطلب با حال خوندم دلم نیومد تو وب نذارم

 

·        

تا حالا زاپن رفتید؟...یه توصیه...اگه یه بار مسیرتون به اونجا افتاد حتما به گارا روفا سر بزنید!حتما می پرسید این دیگه چیه؟نه؟خب

.

.

.

یه حمام در زاپن هست که مملو از ماهیهای ریزه.این ماهیها به بدن می چسبند و مشغول خوردن کوچکترین قارچها  ومیکروبهای بدن میشن میکروبهایی که به هیچ  عنوان با شستشو از بین نمی رن. نام لاتین این ماهی

GARRA RUFA

   است.نام حمام هم بر اساس نام ماهی نامگذاری شده .مردم زاپن با رفتن به این حمام علاوه بر پاکسازی  جسمی از لحاظ روحی هم تقویت می شوند.و بیشتر برای شستشوی پاهای خود از این حمام استفاده می شود تا شستشوی کلی بدن.عکس زیر نمایش کار گاراروفاست.

 

یه لحظه خودتونو تو ین حمام تصور کنید...خیلی جالبه نه؟من که خیلی دوست دارم یه بار امتحانش کنم!شما چطور؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 10:31  توسط باران | 

نمی دونم چی بگم...خیلی حرفا دارم که بگم اما موقع گفتنم هیچی نیست که بگم!!!این موقعها یعنی اینکه خیلی دلم گرفته...

 

این یک هذیان است...

پر از خالی واژه ام...        

پر از خالی احساس...                      

وحتی حروف هم با من قهرند

و نیست جمله ای بر قلبم!

از خود خسته ام واز تو بیش از خودم به دنبال هفت شنبه ام ......وروزهای تقویم گم شده اند!!

شما نمی دانید هفت شنبه بعد از چند شنبه است؟

...

 

 زندگی عین بازی شطرنجه! بعضی مهره سفیدیم و بعضی سیاه!

بعضیامون ناشیانه عمل می کنیم و از طرف ضربه می خوریم!اگه طرف نفهمه و به عقلش نرسه ما چیکار کردیم و ما رو نزنه ...ما اونو میزنیم!!!

همه کارامون شده از روی سیاست!چی بگم چی نگم...کجا بخندم کجا نخندم...من نمی خوام... من نمی تونم...خدایا این چطور سبک زندگیه!؟خیلی خسته کنندست ...همه چیز بر اساس منافع شخصی!!دلم می خواد داد بزنم...ولی اخه چی بگم؟به کی بگم؟؟؟فقط میتونم بگم:

 

کاش خدا از تو بگیرد هر آنچه خدا را از تو بگیرد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1385ساعت 1:54  توسط باران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
باران
من همسفر شراب از زرد به سرخ

من همره اضطراب از زرد به سرخ

یک روز به صبح هجرتی خواهم کرد

چون هجرت افتاب از زرد به سرخ

پیوندهای روزانه
خندیدن به زنانگی
موسیقی زیر زمینی در ایران(صوت سکوت)
سایت اموزش زبان انگلیسی
8 مارس در دانشکده دامپزشکی ارومیه...
فیلم 300
دعوت از سید محمد خاتمی
متن کامل دفاعیه خسرو گل سرخی
نگرش دانشجویان دامپزشکی نسبت به زنان دامپزشک
نقاشیهای گلناز والا
بیانیه کامل 8 مارس
اخراج دانشجوی دانشگه تهرانبه خاطر دیدن یک فیلم
افغانها نخوانند!؟
پر مقاله ترین زن دانشمند جهان سوم
زایمان بدون درد
بخشنامه تفکیک کارمندان زن و مرد
پیش نماز زن
عکسهای برگزیده مطبوعاتی کاوه گلستان
...
دست نوشته های بارانی
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
بارونیها
مرجع فارسی دامپزشکی
زنان ایران
کانون پویندگان ارومیه
مهندس مکانیک
دامپزشک.
عمران 84 رازی
نسرین افضلی
علی حق(اقتصادی سیاسی کارگری)
نیما نامداری(ساز مخالف)
حسام شیرازی
يلدا(خط هفتم)
مريم
روزمرگیهای ما
این نیز بگذرد
یک غریبه اشنا(زهرا)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان