![]() |
![]() |
|
| و بی اشک...چشمان تو ناتمام است و نمناکی جنگل نارساست.... |
|
امروز روز خوبی بود
نتوستم بتون خبر بدم رفتم دفتر انجمن و جلسه رسمی ترتیب دادم...هر چی تو دلم بود گفتم...با خودم فکر کردم یا رومی ه روم یا زنگی ه زنگ!! خیلی خوب شد...هم ی کم خودم تقصیر داشتم و بد قضاوت کرده بودم هم اینکه بدون رودر بایستی حرفامو زدم...الان این نوشتمو نسیم بخونه ...می دونه چطوری حرف زدم
واسه یه کارگاه اموزشی که انجمن قراره ترتیب بده پوستر تهیه کردم...خیلی خوشگل شده بود...حیف که میخوام برم و نمی تونم فردا پرینت شدشو ببینم
امروز حال یکی و گرفتم که مدتهاست در انتظارش بودم که یه موقعیت مودبانه حالگیری پیش بیاد.!!نگین چقد بد جنسما...تو این مورد خاص حق داشتم...به جون تو!؟ باور کن
راستی از مهمونام با سیب و انگور و چایی پذیرایی کردم...فک کن
دیگه خلاصه می کنم.....
اما مهمترین و بهترینش...دارم می رم خونه... اخ که دلم برای همشون تنگ تنگ تنگ شده.... راستی عید همتون مبارک سوژه فکریم زیاده اما خوشالیم و کمبود وقت بم اجازه نوشتن نمی ده ...می یام دوباره |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 مهر1385ساعت 14:12 توسط باران |
|
|
وهيئتی از ايران برای نظارت بر بازسازی به لبنان اعزام شده است. خبرگزاری جمهوری اسلامی به نقل از حسام خوشنويس که رياست اين هيئت را به عهده دارد خبر داده که ايران شصت مدرسه را در محل شيعه نشين جنوب بيروت، موسوم به "الضاحية الجنوبية" و چهل مدرسه را در دره بقاع بازسازی می کند و برای بازسازی يکصد مدرسه ديگر نيز اعلام آمادگی کرده است. به گفته آقای خوشنويس، ايران همچنين در حال بازسازی چهار بيمارستان در دره بقاع، پنج بيمارستان در حومه جنوبی بيروت و دهبيمارستان در جنوب لبنان است که بازسازی شش بيمارستان تاکنون به پايان رسيده است. وی همچنين گفته که بازسازی و نوسازی سیمسجد، حسينيه، مصلی و ديگر اماکن مذهبی در استان بقاع ، بيستمرکز دينی در حومه جنوبی بيروت و پنجاه مرکز در جنوب لبنان نيز به دست ايران در حال اجراست و بازسازی مراکز دينی منحصر به شيعيان نمی شود بلکه اهل سنت و مسيحيان را نيز در بر می گيرد. آن گونه که آقای خوشنويس گفته، ايران بازسازی چندين جاده اصلی و راههای فرعی 150 روستا و همچنين بازسازی يازده پل را نيز به عهده گرفته است. به گفته وی، هزينه ای که فعاليتهای ايران برای بازسازی لبنان در بر دارد بين ۳۵تا پنجاه ميليون دلار برآوردشده است.
این مطلبو از وبلاگ دوستم ارزو گرفتم . من چیزی نمیگم چون به قول دبیر هندسمون توضیح واضحاته!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 مهر1385ساعت 12:22 توسط باران |
|
|
چرا همه فکر می کنن باید مثل خودشون باشیم؟
چرا اصطلاحات بد و خوب جاشون با هم عوض شده؟ همیشه دلم تحول می خواست!!اما نمی دونستم بعد ازتحول اینجوری می شه؟
تو مدرسه که بودم کیف می کردم واسه کارای اجرایی نمایش و سرود و.... از بچگی تا اخر دوران دبیرستان حال و هوام عوض نشد اما....یه حس قشنگ داشتم که از بین رفت.
فعالیت تو کارای گروهی...چهره ادما رو مشخص تر می کنه؟! الانم که دانشکدم...بازم دلم ضعف می ره واسه کارای هیجانی...مقاله...فعالیتای گروهی و... خدایا نمی خواستم دیگه اینجا از این قبیل کارا زده بشم...!؟!؟ بعضیا چقد کوچیکند...چقد منیتشون زیاده؟!!...ریاست طلبی...دورویی...چاپلوسی...حسادت... وقتی به مامانم گفتم می خوام از انجمن کنار بکشم کلی تعجب کرد چون می دونست تمام زندگیه من کارای گروهیه و تو جمع بودن ه...اما نمی دونست جمعای امروز حال ادمو خراب می کنه خوش به حال دوران دبستان!! نمیگم خودم از ما بهترونم اما خدا خودش می دونه با همه سعی می کنم خوب تا کنم و خوب ببینمشون مگه غیر از اون اثبات بشه؟! ژست گرفتن...دل نسوزوندن...خودخواه بودن...تنها به فکر مشغله های خودت بودن و........شده ریتم امروز جامعه!!! در یکی از شهرای اذری درس می خونم....باورتون نمی شه از اون دستشون خوشم می یاد که تعصب دارن؟؟؟؟؟؟؟اخه مردم از بس از خود بیگانگی دیدم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 مهر1385ساعت 14:50 توسط باران |
|
|
میدونید چه اتفاقی افتاده؟ نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ ۱۴ مهر!؟ ااااااااااایعنی بازم نفهمیدی؟ برو تقویم و ببین....چی؟حوصله نداری؟ باشه خودم می گم............ ۱۴ مهر روز من بود یعنی جاتون خالی ...کلی کارا انجام دادی...جشن و افطاری و نمایشگاه نقاشی.... عضو انجمن علمی دانشکدم...به این خاطر خیلی تو زحمت افتادیم واسه جشن و این حرفا یه مسابقه نقاشی در رابطه با دامپزشک اجرا شده بود البته پارسال...سه نفر برنده شده بودن که می خواستیم به این مناسبت جوایزشونو بدیم.اما از قضا پارسال پنجم بودن و امسال رفته بودن راهنمایی مگه پیداشون می کردیم!!!!!! بعدشم که بشون گفتیم بیان...اومدن با کل خانواده!!ما به هر کدوم ۲ تا زتون دادیم اما...بابا و مامان و خاله و...باهاشون اومده بودن. راستی چرا رشته ما اینقدر مظلومه؟
یه چیز دیگه بگم و می رم دیگه... ۱.مقالم برنده شد...یلدای خوشگلم ۲.عید فطر می رم خونه ۳.اگه خونه بودم واستون نقاشیهای برنده رو می ذاشتم...اما شرمنده که واقعا اینجا نمی تونم... کلی عکسای قشنگ داشتم راجب به رشتم اما...اینجا نیستند!!!می دونم خودمم کلافم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 مهر1385ساعت 10:46 توسط باران |
|
|
مدتهاست اومدم یعنی ۲ هفته...وزندگیمو به سبک دیگه شروع کردم دریغ از فرصتی واسه اپ کردن.
با هم اتاقییای سابقم...روزیتا(صنایع)مرضیه(مکانیک)و من ... هممون ورودی ۸۲ هستیم اما با این تفاوت که امسال اونا فارقاتحصیل می شن و من هنوز ۲ سال دیگم مونده!؟ امروز سحر ...روزیتا بیدارم کرد قبل از زنگ ساعت...با چشمای خوابالودم دیدم همه چیز امادست...میز چیده شده...چایی ...حتی میوه هم پوست کنده...تشکر کردم ولی تو دلم بیشتر...بعدش از خدای مهربونم تشکر کردم که تو این غربت یه همچین هم اتاقیهایی نصیبم شده که واسه مهربونی از هم پیشی می گیرن... بعد از سحر ظرفارو شستم بعد مسواک و بعدشم نماز...می دونم از ترتیب کارام شکه شدید...اخه من نمی تونم بعد از غذا زود مسواک کنم حالم بد می شه...ساعت حدو ۵.۵ بود که رفتم سالن مطالعه...این ریتم هر روزمه ۴ بیدار تا ۵ که اذانه...بعد ۵.۵ تا ۶.۵ سالن مطالعه...۶.۵ تا ۷.۵ خواب ...بعدشم که دیگه حاضر می شم واسه رفتن به دانشکده... صبح که داشتم میرفتم اتاق دیدم از اتاق صدای گریه می یاد...فهمیدم هم اتاقیم از خلوت اتاق استفاده کرده و داره خودشو خال می کنه... دلم گرفت بدجوری اما می دونستم نباید به اتاق برم شاید این بهترین کار ممکنه بود تا دوستم بتونه از خلوتش استفاده کنه ..خلوتی که تو خوابگاه غنیمته!! با خودم فکر کردم....
گاهی فکر می کنم من واقعا از خدا چی می خوام؟ گاهی دلم واسه خودم خیلی می سوزه!! گاهی هم خیلی...از دست خودم کلافم!؟ و حالا همه شون با هم .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 13:50 توسط باران |
|
|
*نمی دونم تا حالا شده یه شرایطی پیش بیادکه واسه خودتون نه تنها سخت نیست بلکه دلپذیرم هست .. اما بقیه اینقدر نگرانتون هستند و ازتون سئوال می کنند ...که کلافه می شید؟ همیشه از خدا می خوام بم قدرتی بده که به خاطر راحت شدن از پرسشای بقیه یا ...پرونده خیلی از کارامو نبندم. نمی دونم بعضی مسائل واسه خودم یه مشکل کوچیک اما اینقد بقیه دلسوزی می کنند و ..که خودم هم گاهی باورم میشه مشکلم بزرگه!!؟ **می گم گاهی یه مشکلات بزرگی پیش می یاد که ادم مشکلات کوچیکشو فراموشش میکنه... اما امروز یه مشکل کوچیک واسم پیش اومد که هضم مشکل بزرگمو اسونتر کرد...باورتون می شه؟ من از حدود یه هفته پیش دلم گرفته بود و هی داشتم به خودم امید می دادم که نه اینطوره واونطوری نیستو از این حرفا...ولی نمی شد وجودمو عاری از این دل نگرونی کنم تا امروز... یه مشکل خیلی ساده پیش اومد که کلی خدا رو شکر کردم که این مشکل مثلا بزرگترم هست وگرنه من ... اصلا من چی گفتم ولی راستشو بخواید خودم می دونم چی می گم و این اتفاق امروز هر چند دلمو شکست اما واسم خیلی مفید بود.... ***الان ساعت 1 ظهر روز شنبه 1 مهر.... یه نصفه روز بیشتر نگذشته اما چقد طولانی بود.......... شده تا حالا دلتون بخواد حرفی بزنید یا کاریو انجام بدید و نتونید البته نه واسه خودتون ... من امروز حالم همینطوریه یه هفتس کلاسامو نرفتم تا شاید بتونم مرحمی باشم اما نتونستم..... چی بگم چی کار کنم میدونم که می دونه با تمام وجودم درکش می کنم اما وازه هام دیگه تکراری شده .... راستی چقد سخته کسیو بفهمی و بدونی حالش چیه اما نتونی کاری واسش انجام بدی خدایا............................................................ فقط یه جمله تقدیم به او که با ذره ذره وجودم دوستش دارم اگر در شب به خاطر از دست دادن خورشید گریه کنی ستارهها را هم از دست میدهی ا ما می توانیم با هر موقعیتی به دو روش بر خورد کنیم : می توان نگران شد یا اعتماد کرد. اگر فقط می توانستیم به اندازه ای که نگران می شویم به خدا اعتماد کنیم هیچگاه لازم نبود نگران شویم. واسوانی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 مهر1385ساعت 13:45 توسط باران |
|
|
خیلی تو فکرشم...همه وقت همه جا تو تاکسی- موقع ظرف شستن- کتاب خوندن... از وقتی رفتم دیدمش تمام خاطراتم زنده شده...وای که چقد ادم تغییر می کنه؟!!!و همیشه هم فکر می کنه بهترین طرز فکرا و تصمیماتو داره!؟ می دونی سال سوم راهنمایی شاید یکی از بهترین سالهای تحصیلیم بود البته از لحاظ نتایجش اینو می گم!وگرنه خستگی و اضطراب ناشی از نتیجه خیلی اذیتم می کرد. امتحان نهایی- مسابقات علمی- مدرسه نمونه از همه مهمتر امتحان تیزهوشان .خوشبختانه اون سال من در همه مسابقات از رقیبام پیشی گرفتم!و به ارزوی دست نیافتنی و تعیین کنندم یعنی قبولی در تیزهوشان هم دست پیدا کردم...نمی دونی چه حالی داشتم چقد خوشحال بودم...به صراحت می تونم بگم شادترین لحظه زندگی تحصیلیم بوده... موقع ثبت نام یادمه خانم مدیر گفت:ما از بچه بهترین متخصص شهر تا رفتگر محصل داریم...همون لحظه چشام گرد شد وحس کنجکاویم واسه دیدن دختر یه رفتگر گل کرد. برام تحسین برانگیز بود.( گر چه من هم بنا به عقده خونوادم! اصلا کلاس نرفتم چون معتقد بودند بچه خودش باید مایه داشته باشه!!!اما بالاخره امتحانم براشون مهم بود...کتاب می خریدن و کمک درسی ازشون می گرفتم و بازم با این وجود از خودم خیلی راضی بودم!!) روز اول همه بچه ها رو دیدم... نمی دونم تمایل من بود یا....که با دختری اشنا شدم که از گفتن همه چیز حتی تعداد خواهر برادرش فرار می کرد!؟هیچ وقت بم نگفت پدرش رفتگر اما به مرور زمان مطمئن شدم که خودشه!! دختری بود صاحب عقیده ای خاص...که اصلا با جمع جور در نمی اومد اما تغییر موضع هم نمی داد!؟با تنها کسی که صحبت می کرد من بودم...البته خصوصی وگرنه همیشه تو جمع ابراز عقیده می کرد وبا مخالفت اکثریت روبه رو می شد!! دوست داشت که دوست صمیمیش باشم اما من اصلا نمی خواستم و نمی تونستم .با این حال هیچ وقت مثل بقیه باش بحث نمکردمو تو ذوقش نمی زدم خب اونم نظر خودشو داشت. همیشه تلاش می کرد. خودم از نزدیک باهاش بودم هوش فوقالعاده ای نداشت مثل سایر بچه های کلاس بود...اما نمی دونم چه عزم راسخی بود که تو وجود این دختر بود مثل همه بچه های کلاس عشق پزشکی داشت ولی با این تفاوت که واسه رسیدن به هدفش برنامه داشت!!یادمه یه تست از 20 نمره5 /. شد یعنی پایینترین نمره کلاس اما تست اخر سال 18 شد شاید دومی یا سومین نمره کلاس!! ... سال اخر دبیرستان که بودیم همه در حال و هوای کنکور بودن...حسادتا دروغ گفتنا استرسا به اوج رسیده بود مخصوصا اینکه خب خانوادههامون هم انتظارات بالایی ازمون داشتند... ... از تعداد بچه هایی که سال اول تونستند پزشکی قبول بشن یکیشون همین دوستم بود !!اخ که چقدر همه رو شگفت زده کرد...بدون کلاس و بی سرو صداو هیاهو...با کسانیکه غرور تمام وجودشونو گرفته بود سر یه کلاس نشست. چند روز پیش دفاعیه داشت...منو دعوت کرد...منم با خوشحالی پذیرفتم.ازم خواست به بقیه بچه ها هم اطلاع بدم که اگه دوست داشتن بیان.منم بشون زنگ زدم هر کی بهونه ای داشت و جز من کسی نیومد. رفتم و چقد منقلب شدم...خیلی خلوت بود ...تنها ولی شاداب و مصمم. جز خانوادش کس دیگه ای نبود وقتی پایان نامشو رائه داد سوگندنامشو خوند. با تمام وجودم براش خوشخال بودم تمام وجودم اونو تحسین می کرد . یه دوربین عکاسی خیلی معمولی داشتن که نمی دونم عکساش چطوری از اب در مییاد جالبه بدونید اون روز اولین بار بود با خانوادش اشنا می شدم یکی از برادراش داشت دکترای کشاورزی می گرفت خواهرش از تکنسینی عمران شروع کرده بود و حالا ارشد میخوند جالب اینجا بود که اونا نیاز مالی داشتند اما هیچکدوم راضی نشده بودن ادامه تحصیل ندن و مشغول به کار شن....بقیشونم محصل بودن........
در بیکران زندگی دو چیز افسون می کند: اسمانی که هست و می دانیم که نیست... خدایی که نیست و می دانیم که هست.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 مهر1385ساعت 11:57 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| باران |
من همسفر شراب از زرد به سرخ
من همره اضطراب از زرد به سرخ یک روز به صبح هجرتی خواهم کرد چون هجرت افتاب از زرد به سرخ |
|
RSS
|