![]() |
![]() |
|
| و بی اشک...چشمان تو ناتمام است و نمناکی جنگل نارساست.... |
|
سلام
حال شما؟ مدتهاست سلام ندادمو شروع کردم به ابراز ایده هام؟!راستش یه تمرین بود واسه خودم!؟(خصوصی) ***************************************************************** راستی با حال و هوای انتخابات چطورید؟ شرکت می کنید؟من؟می گم اما بذار سر فرصت الان حس نوشتنم نیست در این رابطه؟؟؟!!!! ****************************************************************** کار من در این دوره انجمن تموم شد.... فعالترین انجمن علمی در بین دانشکده های ارومیه شدیم در یک رقابت تنگاتنگ با بچه های عمران!! ولی کی برنده شد خب معلومه دیگه ***************************************************************** ولی اگه بدونید چه برخوردهایی با ما داشتند...ریاست دانشکده دلش می خواست منو خفه کنه! اصلا دخترای دانشجو رو در سطح پسرای دانشجو نمی دونه!؟به جون خودم وقتی حرف می زدم خشم و تو چشماش می دیدم. نمی دونید روز اخر چه برخورد زشتی داشت و چه حرفایی زد!!ولی بیشتر باعث نزول شخصیتی خودش شد!؟ اخرین کارمون جلسه پرسشو پاسخ بود که مسئولین دانشکده به صورت حضوری باید پاسخگو مشکلات دانشجویان بودند.خیلی سنگ انداختند اما نه نمی گفتن ما هم به هر زحمتی بود راش انداختیم. مراسم خوب و با شور و هیجان بود اما من که می خواستم در رابطه با مسائل پژوهشی صحبت کنم قبلش طوری حالمو گرفتن که نمی تونستم بایستم چه برسه به اینکه صحبت کنم اونم در حالیکه طرف صحبتم از جنجالی ترین مسئولین دانشکده بود!؟ به هر حال خیلی سعی کردم قوی باشم اما وقتی برخوردای بچه ها رو دیدم و مسئولینو یه جورایی دچار بی انگیزگی مفرط شدم؟ (بچه ها یه خبر: همین الان رئیس اومد رفت...اخی ولی تو نت فقط به منیکی گیر! داد!که مثلا چرا کاغذ نذاشتی زیر موست؟!باورتون نمی شه حتی به سایتهایی که رفتم نگاه می کرد؟! از دست... این جماعت به ظاهر مومن که فکر می کنن بقیه همه خلافن جز خودشون!! ******************************************************************** درسام خیلی زیادن یعنی انباشتگیشون واسه اخر ترم به اوج خودش رسیده!!! ولی از امروز می رم تو کار درس خوندن...باور کن تو این دنیا تنها کاری که ادمو عذاب نمی ده همین یه کاره!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 11:2 توسط باران |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 16:6 توسط باران |
|
|
از بچگی یه حس خاصی داشتم یه حسی که همیشه تو نامگذاریش به بن بست می خوردم!! می گم شاید شما بتونید کمکم کنید: مادرم فرهنگی بود و کمتر تو خونه بود ...گاهی هم شیفت مخالف من بود که سعید تنها نباشه ...بیشتر خاطرات کودکیم با سعید مشترکه تا یه زمانی که بم تذکر جدی دادن که من دخترم و.... همیشه با سعید بازیهایی رو انتخاب می کردیم که پر تحرکتر بود.تو کوچه می رفتیم و با بچه ها فوتبال بازی میکردیم...یادمه یه کوچه بن بست داشتیم که رفت و امد توش خیلی کم بود و این باعث صمیمیت بیشتر همسایه ها با هم شده بود...تو کوچه ما 3 تا دختر بیشتر نبود و اون 2 دخترای خوب و ارومی بودن که بیشتر از من به حرف بزرگتراشون گوش می کردنو بیشتر با هم بودن و منو هم که گاهی پیششون می رفتم و گاهی نمیرفتم زیاد نمی پذیرفتن!! پس بیشتر با سعید هیچ وقت این فکر به ذهنم نمی رسید که گروه دوستی من هم جنسام نیستن !!گاهی یه تلنگر می خوردم که مهنوش و طیبه رو با چادرای رنگی در حال خاله بازی می دیدم...نه اینکه از بازی اونا خوشم نمی یومد .نه اصلا...بلکه دوست نداشتم بازی همیشگیم این باشه!! کلاس سوم بودم که کم کم زمزمه هایی میشنیدم مبنی بر اینکه دیگه بسه فوتبال و این حرفا تو دیگه خانم شدی..بزرگ شدی و... زیاد جدی نمی گرفتم تا یه روز که کلاس پنجم بودم و در حال شیطنت که یکی از پدر بزرگای محل که داشت رد میشد بعد از اینکه جواب سلاممو داد صدام زد کنار و گفت: دخترم تو به خانمی و...باید بری تو خونه نباید دیگه با اینا بازی کنی!! این مو ضوع رو با کسی در میون نذاشتم اخه می دونستم بیشتر بم غر می زنن اما دیگه غرورم جریحه دار شده بود و دوست نداشتم از غریبه دیگه ای تذکر بشنوم .تصمیم گرفتم دیگه کوچه نرم و تو خونه باشم خیلی حوصلم سر می رفت...بیشتر به مامانم کمک می کردم کتاب می خوندم با دخترا تو خونه یکی از ماها بازی می کردیم اما اصلا اون حال و هوا رو نداشت... گاهی که خیلی دلم تتگ می شد میرفتم پشت بوم و در حالتیکه همبازیای سابقم منو نبینن نگاشون می کردم!! این اولین تلنگر جنسیتی . . . با یه دوست اشنا شدم که دیگه عضوی از فامیلای ما شده بود...خیلی تخصصی تر به این موضوع نگاه می کرد. و دریچه های نویی رو به من باز شد . همین چند وقت پیش بم زنگ زد و گفت:که روز 25 نوامبر یا 4 اذر روز نفی خشونت علیه زنان ه!! جالب بود منی که خودمو خیلی مدافع حقوق زنان می دونم یا حداقل بین دوستام این حسم قویتر اصلا از این روز اطلاعی نداشتم!؟ نسرین جون بم چند تا لینک داد و ازم خواست که اگه می خوام از اینا پرینت بگیرمو بین دانشجوهای دیگه توزیع کنم . منم با کمال میل این کارو انجام دادم.اما داشته باشید عکسل عملارو بعد از اینکه دستنوشته هارو دیدن!! 1.به یه جمعی از پسرا که گوشه ای از سالن ایستاده بودن :با احترام گرفتن و تشکر کردن هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صداهای بلند خنده اونم به طرز...به گوش رسید 2. چند تا از بچه ها که فعالتر بودن و اهل مقاله و این حرفا که تو نت نشسته بودن:مقاله رو گرفتن هنوز کمی نخونده بودن که شروع به خندیدن کردن ...و با نگاه عاقل اندر ...گفتن با این چیزا می خوای چی رو عوض کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه عده دیگه که به جمع پیوسته بودن شروع کردن به نظر دادن بدون اینکه حتی نوشته ها رو بخونن!!می دونید چی گفتن؟رفتن و شروع به ریشه یابی این حس من کردن !!که من چرا اینطوریم؟ می گفتن مناطق غرب کشور مرد سالاریه و این نشئت گرفته از ظلمهایی ه که در مناطق ما اتفاق می افته؟! یه عده دیگه که از غرب کشور بودن به غیرتشون بر خورد و گفتن نه این خونواده منه یه نفر از بچه ها گفت:بابا الکی مردا رو بزرگ کن ولی همون کارایی و که دلت می خواد انجام بده !!گفتم چطوری؟منی که این همه مدت اروم بودم دیگه اینجا نتونستم بازم سکوت کنم تا عکس العملا رو ببینم!؟ دوستم در جواب گفت :با ناز و عشوه هر کاری که بخوای مردا انجام میدن!؟!؟!؟!؟ گفتم :ولی من یکی که دوست ندارم حق خودمو با بازیگری بگیرم چیکار کنم؟ گفت:این دیگه مشکل خودته!!این هنر که بدون جنگ و دعوا بتونی به خواسته هات برسی؟! مردا همه...باید فقط سیاست داشت و استفاده برد در نهایت جمع به این نتیجه رسید که ما گوهریم در صدف!!! و اینکه من الکی وقت خودمو صرف می کنم ... در اخر من دیگه نمی دونم چی بگم اخه من صبر نسرین و ندارم!!! پس : از ماست که بر ماست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 آذر1385ساعت 12:35 توسط باران |
|
|
*بهش می گویم:
-زندگی ات را مصرف کن! نگاهم می کند. ادامه می دهم: -گذاشتی اش بالای طاقچه، و مواظبی که رویش گردوخاک ننشینه و خراش برنداره. اما با اینهمه مواظبت و دست نزدن بهش، فکر می کنی حروم نمیشه یا کپک نمی زنه؟! برش دار، مال خودته، ازش استفاده کن! بهت زده نگاهم می کند. انگار در حال گردگیری از شیء مقدس غافلگیرش کرده ام و دستمال گردگیری اش لای پرسشی گیر کرده...
این نوشته رو از سایت زنان برداشتم...خیلی به دلم نشست...بش همیشه فکر می کردما ولی این خیلی شسته رفته و خوب بیان کرده بود!! **دلم گرفته ولی غمگین نیستم!؟جدی می گما اینا ۲ تا باهم فرق دارن. وقتی غمگینم یه حس قشنگ دارم...شفافه...اما گرفته بودن دل کدر و ماته!! میدونم خیلی چیزا هست که خاطرمو پریشون می کنه امانمی دونم از چی ناراحتم یعنی یه چیز شاخص نیست که بتونم خودمو باهاش مشغول کنم تا حلش کنم!؟
***دیشب با یه شخصی صحبت کردم که احساس می کرد تو جامعه تنهاست و دلیلشو خاص بودن ژنتیکی خودش می دونست.!! در جواب من که می گفتم ادما رو از بالا می بینه و خیلی مغروره گفت:نه من خودمو برتر نمی دونم اما تا حالا با کسی که از خودم بیشتر بدونه برخورد نکردم وقتی صحبتم باهاش تموم شد درست ۱ ساعتو ۳۹ دقیقه...احسلس می کردم تو کوره قرار گرفتم!! تو هوای سرد و برفی ارومیه رفت حیات خوابگاه قدم زدن ...همه یه جوری نگام می کردن...اما اصلا بشون توجه نداشتم!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 11:53 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| باران |
من همسفر شراب از زرد به سرخ
من همره اضطراب از زرد به سرخ یک روز به صبح هجرتی خواهم کرد چون هجرت افتاب از زرد به سرخ |
|
RSS
|