![]() |
![]() |
|
| و بی اشک...چشمان تو ناتمام است و نمناکی جنگل نارساست.... |
|
*بالاخره دنیا بر وفق مراد من چرخید!!!
نزدیک ۱.۵ و شاید ۲ سال ماجرا ادامه داشت تا سرانجام نتیجه چیزی شد که من می خواستم!!خود مسئله کم چیزی نبود اما حواشی اون دیوونم می کرد.خیلی خوشحالم شاید باورتون نشه ولی می تونم بگم یکی از لحظات خوب ثبت شده زندگیمو گذروندم!! همیشه چیزی که شروع می شه حتی اگه حل بشه اما اثارش همواره با ادمه اما اینکه تا چه حد رنگ داشته باشه مهمه و من خوشبختانه تونستم این مسئله ناخوشایندو واسه خودم کمرنگ کنم **اولین کلاسم در ترم جدید با خاطره خوشایندی شروع شد...تو کلاسی که ادب و احترام به دخترای کلاس اصلا رعایت نمی شه.اصلا در سطح فکریشون نیست!!با استادی کلاس داشتیم که برای ورود به کلاس ایستاد تا اول دخترای کلاس وارد شن وبعد خودش داخل شد پشت سر استاد پسرا یکی یکی داخل شدن!!(همیشه تا در کلاس باز می شه عین افراد تابع قانون جنگل بعد از استاد از هم پیشی می گیرن واسه داخل شدن!! شاید چیز عجیبی نباشه اما واسه من که ۴ سال تواین انشکده هستم خیلی عجیب و غریب بود!! قبل از ورود به دانشکده احترام به خانما در جو خانوادم رو نمی دیدم چون واسم عادی شده بود بعد از ورود تازه اون نکات و گرفتم !! با ذهنیت قشنگی نسبت به استاد درسو گوش می دادم:درسمون از اون سری دروسی بود که دوست داشتم کلینیکال پاتولوژی پس همه چیز به خوبی پیش می رفت تا انتهای کلاس... وقتی کلاس تموم شد و من از استاد تعریف کردم همه دخترا خندیدن و از استاد چیزایی گفتند که تابه حال نشنیده بودم!!اصولا من جزِئ اخرین نفراتم که این شایعات رو می شنوم!!دیدم به استاد زیاد تغییری نکرد اما خب دیگه اون حس خوشایندو نداشتم! ***لطفا پیوندهایی رو که اضافه کردم حتما ببینید...مرسی ۲۹ بهمن
یادمان نرود چیزی را که امروز داریم ارزوی دیروزمان بود
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 10:32 توسط باران |
|
۱۳۸۵.۱۱.۱۸ نتونستم اپ نکنم دلم واسه خودم سوخت که تو این روز من پستی نداشته باشم!! یه لحظه. واسه خودم کلی ارزوای قشنگ کردم خب : تولدم مبارک |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 7:56 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| باران |
من همسفر شراب از زرد به سرخ
من همره اضطراب از زرد به سرخ یک روز به صبح هجرتی خواهم کرد چون هجرت افتاب از زرد به سرخ |
|
RSS
|