تبليغاتX
دستنوشته های بارانی ام
و بی اشک...چشمان تو ناتمام است و نمناکی جنگل نارساست....

سلام

سلامی پاک و بارونی

سلامی به قشنگی تمامی روزای خوب سال 85

 

*این اخرین پستمه در سال 1385 ،سالی که می تونم بگم با تمام اتفاقاتش چه خوب و چه بد ،یکی از قشنگترین سالهای زندگیم بود.

اخرین خبرشم شاید می تونم بگم جز بهترین عیدیهایی بود که تا حالا گرفتم.

 

-خانم…

-بفرمایید خودم هستم.

.

.

.

- شما می تونید در بخش فارماکولوژِی(دارو شناسی)با دکتر … در یک کار تحقیقاتی همکاری داشته باشید؟

- اختیار دارید .من که خیلی دوست دارم اما….اما این استاد جدید که من باهاشون درس نداشتم، مگه منو می شناسن؟

- نخیر ایشون از بخش پژوهش خواستند 2 تا از دانشجو ها رو بشون معرفی کنند که اونا شما و…معرفی کردند و چون باید خیلی زود بعد از عید فعالیتتونو شروع کنید خواستم قبل از عید مشخص بشه.

 

 

وااااااااااااااااااای فکرشو بکن.کلی باید دنبال بودجه و استاد باشم تا بتونم یه کار تحقیقی کوچیک انجام بدم اما حالا چی شده!!اصلا از خود بی خود شده بودم اینقد که ذوق کردم.

 

**یه مطلب جالب بود که مدتها پیش خونده بودم اما دلم می خواست به عنوان یه عیدی وبلاگی تقدیمش کنم!این مطلب درسی که ما باید از حیوونا بگیریم:

 

 دکتر ادن رایل یک فیلم اموزشی در مورد محدودیتهای تحمیلی تهیه کرده است.نام این فیل (می توانید برخود غلبه کنید)است.در این فیلم یک نوع دلفین در تانک بزرگی از اب قرار می گیرد نوعی ماهی که غذای مورد علاقه دلفین است نیز در تانک ریخته می شود.دلفین به سرعت ماهیها را می خورد.دلفین که گرسنه می شود تعدادی ماهی دیگر در تانک ریخته می شود ولی این بار در ظروف شیشه ای.دلفین به سمت انها می اید ولی هر بار پس از برخورد با محافظ شیشه ای به عقب رانده می شود.پس از مدتی دلفین از حمله دست می کشد و وجود ما هیها را نادیده می گیرد.محافظ شیشه ای بر داشته می شود و ماهیها در داخل تانک به حرکت در می ایند.امی دونید چه اتفاقی می افته؟دلفین از گرسنگی می میرد،غذای مورد علاقه ی اطرافش است اما محدودیتی که دلفین پذیرفته باعث مرگش می شود

فیلها را می توان با محدودیت ذهنی کنترل کرد.پای فیلهای سیرک را در مواقعی که نمایش نمی دهند می بندند.بچه فیلها را با طنابهای بلند و فیلهای بزرگ را با طنابهای کوتاه!به نظر می اید که باید برعکس باشد،زیرا فیلهای پرقدرت به سادگی می توانند میخ طنابها را از زمین بیرون بکشند ولی این کار را نمی کنند. علت این است که انها در بچگی طنابهای بلند را کشیده اند و سعی کرده اند خود را خلاص کنند.سرانجام روزی تسلیم شده،دست از اینکار کشیده اند.انها محدودیت خود را پذیرفته اند.

 

شما فکر نمی کنید ما هم خیلی اوقات مثل اونا عمل می کنیم.چه در کارای فردی مثل باورهایی که از خود داریم یا در اجتماع که دست به خیلی کارها نمی زنیم چون ما محدودیت خود را پذیرفتیم و به خود پنداره ما تبدیل شدن.

 

 

 

حالا نوبت می رسه به ارزوها واسه سال نو:

 

امیدوارم سال جدید سال خیلی خوبی واسه تک تک ما و ایران عزیزمون باشه.

امیدوارم بتونیم به ازوهایی که داریم برسیم و یا واسشون اونطور که دوست داریم تلاش کنیم.

امیدوارم قلبمون پاک بشه و دیگران رو خیلی بیشتر دوست داشته باشیم.

امیدوارم بتونیم هر چه بیشتر شاکر خدا و نعمتهایی که بمون هدیه کرده باشیم و بتونیم این نعمتها رو ببینیم.

.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 22:7  توسط باران | 
چقدر تو شهر خودم غریبم؟

خیابونا مغازه ها...چرا ؟مگه می شه با ۴ سال جای دیگه بودن با شهر خودت غریبه بشی؟

وقتی به این فکر می کنم که تا ۲ سال دیگه درسم تموم می شه و دیگه ارومیه بی ارومیه!!دلم خیلی می گیره!!

امروز رفتم خرید،ولی  این فکر که به ذهنم رسید یهو دلم گرفت و حوصله گشتنو  خریدواز دست دادم و به خونه برگشتم!!

 

یه متن زیبا از یلدای مهربونم:

زن عشق می کارد و کینه درو می کند.دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش باتو برابر... می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهارهمسرهستی... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانیبخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی! او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی او می زاید و تو برایفرزندش نام انتخاب می کنی او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد.او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی او مادر می شود و
همه جا می پرسند نام پدر.... و هر روز او متولد میشود؛عاشق می شود؛مادر میشود؛پیر می شودومیمیرد وقرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کندچرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اشرا می بیند و در قدم های لرزان مردش؛گام های شتابزده جوانی برای رفتن ودرد های منقطع قلب مرد؛سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و
پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند... و اینها همه کینهاست که کاشته می شود در قلب مالامال از درد.

 فعلا بای

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 12:55  توسط باران | 

بالاخره تعطیلات عید دانشجویی فرا رسید!!

این بار به صراحت می تونم بگم اولین باری بود که از تعطیلیا استقبال نکردم،ولی نمی دونم چرا همه برعکس من مشتاق رفتن بودن حتی پسرای عجیب غریب کلاسمون(راستش خصوصیات پسرای کلاس ما با اون چیزی که مرسومه متفاوته!!اول وقت سر کلاس حاضرن نه چهارشنبه سوری می دونن چیه ونه سیزده به در، دیگه بقیشو خودتون بگیرین و برین...)

با شروع ترم اتفاقات زیادی واسم افتاد از اون سری اتفاقاتی که هیچ وقت از ذهنم محو نمی شن!!

1.اتفاقات انجمن علمی که بیشتر خنده دار بود

2. هشت مارس و فعالیتهای من

3.کلاسهای عملی

4.

 

*واسه کاندید شدن دوباره کلی مردد بودم اما بالاخره تصمیم گرفتم یه دوره دیگه باشم با خودم گفتم من که تجربه کافی رو بدست اوردم این یک دوره هم باشم و چون با اعضا هماهنگ کرده بودیم قرار بود من دبیر بشم خوشبین بودم که خیلی از کارایی رو که دوست دارم می تونم راحتتر پیش ببرم،پس با اهداف مختلف و تشویقای خانم دکتر نائم عزممو جزم کردم تا یک فعالیت قشنگ دانشجویی داشته باشم و برنامه های انجمن رو هم به صورت کتبی و زمانبندی شده نوشتم.چون دوره قبلی انجمن خیلی موفق بود دلم می خواست همون روال پیش بره، گرچه 2-3 تا از بچه های فعال انجمن دیگه نبودن اخه سال 6 شدن به فکر اینده کاری و...

اما...

یکسری اتفاقات غیرمتعارف افتاد که تصمیم گرفتم نباشم بهتره!!حالا بمونه که چقد خجالت می کشیدم پیش سایر اعضا چه دلیلی بیارم و چی بگم و از اون گذشته چون دلیلمو نمی تونستم بیان کنم تصویرخوبی نداشت و یک نقطه ضعف شخصیتی واسم محسوب می شد که تا دیروز چقد مصمم بودم حالا برعکس اونو اصرار دارم!!

کلا گروه از هم پاشید و اعضای جدیدی کاندید شدن که از صمیم قلب واسشون ارزوی موفقیت می کنم.

 

**اتفاقات هشت مارس و دوست دارم تو یه پست جداگانه بنویسم پس تا پست بعدیم

 

***ریتم کلاسامون این ترم کمی تا قسمتی عوض شده!!درسای عملیمون خیلی بیشتره و می تونیم از رشته تحصیلیمون لذت ببریم.از همه قشنگتر روزای چهارشنبست،از 8 صبح تا 6 کلاس دارم اونم عملیات،با  دکتر فرشید- دکتر رامین - دکتر صراف زاده.

عصر که می رم خوابگاه از خستگی دارم می میرم اما روحیه دارم 20.یادمه جلسه اول اصول معاینه دام بود که درسمون مقید کردن حیوونا بود،اون روز تازه فهمیدم که چقد رشتم با روحیات من سنخیت داره. از لحظه لحظه کلاس لذت می بردم حتی به خاطر این تغییردر مسیر زندگیم، تو دلم کلی خدا رو شکر کردم!!نمی دونم شاید اگه اینقدر نسبت به رشته ی تحصیلم بدبین نبودم حالا هم این همه لذت نمی بردم!؟

جلسه بعدی اندازه گیری درجه حرارت بدن دام بود،میدونید واسه اندازه گیری درجه حرارت بدن دام در جنس نر:رکتوم و در ماده :رکتوم و وواژن مهمند( البته می شه از تغییرات دمای زبان ،لاله گوش،هم فهمید اما اون نیاز به تجربه داره.)به ابزاری هم که واسه اندازه گیری دما بکار می ره ترمومتر می گن.

اولین حیوانی رو که من تصمیم گرفتم دمای بدنشو اندازه بگیرم اسب بود و خداییش نسبت به دامهای دیگه چون اسفنگتر سفتتری داشت، سخت تر بود،اولش حتی از گرفتن دم اسب هم چندشم می شد اما با انگیزه ای که در خودم ایجاد می کردم تونستم دمشو دستم بگیرم به کنار ببرم تا بتونم ترمومترو وارد رکتوم یا واژنش کنم.

وقتی به سراغ گاو رفتم با شروع کار دیدم ااااااا چقد راحت ترمومتر وارد رکتومش شد!!ولی چشتون روز بد نبینه در حالیکه ترمومترو در واژن گاو گذاشته بودم (اخه تا 2 دقیقه باید ترمومترو نگه داشت)گاو شروع کرد به دفع ادرار!!چقدم داغ بود.

گوسفند بیچاره هم وقتی پیشش رفتم دیدم طفلک چه حال و روزی داره ،اینقدر بچه ها با خشونت باهاش کار کرده بودن که رکتومش حسابی خونی بود کلی دلم واسش  سوخت و بعد به یاد این افتادم که می گن:کار دامپزشکا مثل متخصصین اطفال ه!!چون در هر 2 مورد بیماراشون صحبت نمی کنن و پزشک خودش مجبوره حدس بزنه.اما وقتی حال و روز گوسفند و دیدم و صبر گاو و اسبو که 40 تا دانشجو ی ناوارد واسه یاد گیری چه بلاهایی که به سرشون نمی یارن، دیدم اصلا اینطور نیست و حیوونا خیلی صبورو مظلومترن!!

 

کلاس اصول جراحی:

کلاس بامزه اییه من که همیشه از درسهای حفظی گریزونم اما تو این 3 جلسه کلاس که داشتیم با این وجود که تنها وسایل جراحی گفته می شد  با اسامی لاتین و کاربرداشون،علاقمند به یادگیری بودم و در طول کلاس کمتر حواسم پرت می شد یا  احساس خستگی می کردم

 

استاد سر کلاسا حاضر نمیشه و به جاش یکی از رزیدنتهای جراحی این کارو انجام میده!!مثلا استادمونه!!اما من یکی که هیچ وقت نتونستم جدیش بگیرم و وقتی نظرات بچه ها رو هم فهمیدم دیدم اونا هم با من هم عقیدن،اخه خودشم بی تاثیر نیست گرچه کنترل کلاس و تدریسش خوبه و حتی قدرت انتقالش اما بچه سوسوله!فک کن یه رزیدنت باشی با اون سبک مو!!از اون سری مو هایی که دچار طوفان شدن و هر دستش به یه سمت می رن تازه این طوفان ابروهاشم بی نصیب نذاشته و کمی از موهای ابرواشو باد برده!!

البته هر کی واسه خودش نظری داره اما من فک می کنم ظرافت مال جنس زنه نه مرد!!این چیه که مد شده خدا می دونه !!حتی لوسترین دختر ها هم مردونگیه یه مرد براشون خیلی با ارزش تره تا اینکه مثلا ابروش چه مدلی باشه!!دلیلشون واسه اینکار چیه من واقعا عاجزم!! اخه اگه دنبال زیبایی هستند این راهش نیست،کجای قصه ها یا الگو های زیبایی، یه مرد و با این شمایل توصیف کرده!؟چیزی که جز سرشت نباشه هیچ وقت جذابیت نداره.نه؟!

 

***مورد 4 این دیگه خصوصیه!!حتما می گی خب چرا نوشتمش؟!می خواستم واسه  خودم ثبتش کنم!!

 

ببخشید از اینکه این پستم این همه طولانی بود، اخه کلی حرف های نزده داشتم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 20:53  توسط باران | 

اسپندارمذ ، نگاهبان زمين و زنان

در ايران باستان گروهي از ايزدان يا فرشتگان بزرگ را امشاسپندان مي خواندند، اين لغت به معناي پاكان بي مرگ است. امشاسپندان هفت تن شمرده مي شدند و تجلي صفات اهورامزدا بودند و آفرينش وي را پاسباني و نگهباني مي كردند. نام اين هفت امشاسپند در فارسي بهمن، ارديبهشت، شهريور، سپندارمذ( اسفند)، خرداد و امرداد است و در سر آنان سپند مينو يا خرد پاك اهورامزدا قرار گرفته است. در ميان اين گروه هفتگانه سپندارمذ، خرداد و امرداد مادينه به شمار آمده اند و اين خود نشان مي دهد كه در تصور نياكان ايرانيان، زنان فروتر از مردان نبوده اند.

در ايران باستان هر روز از سي روز ماه نام يكي از ايزدان ( و امشاسپندان) را بر خود داشت و از آنجا كه نام ماههاي سال نيز نام برخي از ايزدان و امشاسپندان بود، ناچار در هر ماه، روزي بود كه نام ماه و روز يكي مي شد. ايرانيان آن روز را جشن مي گرفتند و اين جشنهاي 12 گانه جشنهاي بسيار باشكوه و بزرگي بودند.

سپندارمذ كه در آيين ايران باستان يكي از امشاسپندان محسوب مي شد، به منزلۀ سازش، نرم خويي و بردباري آفريدگار است. او در گيتي از زمين نگاهداري مي كند. نام او به معناي انديشه، محبت، خلوص و پرهيزگاري مقدس آمده است. اين امشاسپند همچنين دختر اهورامزدا نيز خوانده شده است اگرچه مي دانيم كه در آيين ايرانيان اهورامزدا داراي زن و فرزند نيست، اما اين خود نشانه اي است از اهميتي كه ايرانيان براي زنان و زمين قائل بوده اند، چه سپندارمذ نگهبان زمين و كشت و كار و آباداني آن است از يك سو، و نگهبان زنان است كه باروري و فروتني و نرم خويي را در خود دارند.

در بندهشن ( ترجمۀ مهرداد بهار، 1369، ص. 88) آمده است كه بيدمشك كه داراي شكوفه هاي معطر مي باشد و عرق آن مفرح است به سپندارمذ تعلق دارد، همچنانكه هر امشاسپندي از ميان گياهان نشانه اي دارد. اين گل پيشرو گل هاي بهاري در هنگام جشن ارمئيتي ( يا جشن سپندارمذ) است.

ايرانيان باستان در روز پنجم اسفندماه كه هم نام امشاسپند اسپندارمذ بود، جشني برگزار مي كردند كه مطابق گفتۀ ابوريحان بيروني اين جشن همچنان در قرن چهارم و پنجم هجري قمري نيز در ميان ايرانيان رايج بوده است. به گفتۀ اين دانشمند خوارزمي ( ترجمۀ آثارالباقيه، ص. 301) اسپندارمذ نگهبان " زنان درستكار و عفيف و شوهر دوست" محسوب مي شده است، پس روز پنج اسفند " عيد زنان" ناميده مي شد و در اين عيد مردان به زنان هديه مي داده اند. اين جشن هنوز در ميان پارسيان هند پابرجاست، آنان در اين روز همچنين بر كاغذ سخناني از اوستا و به پهلوي مي نويسند و در خانه هاي خود مي آويزند تا آن خانه ها در طول سال جديد از آسيب گزندگان و جانوران زيان كار مصون بماند.

چه زيباست كه امروز نيز جوانان ما به آيين نياكان به جاي اقتباس از جشن هاي بيگانگان كه چه بسا اگر تحقيقي بسنده صورت گيرد، خود ريشه در همان آيين باستان ايرانيان داشته باشد، به آنچه دارند بازگردند و در اين روز به همانندي باشكوه زن و زمين بپردازند. زن و زمين كه هردو بخشنده، خيرخواه ، بارور و فروتنند. بيدمشك به يكديگر هديه دهند كه آغازگر و پيام آور بهار است. دست مادران را ببوسند و هديه اي از عشق ، چنانكه شايستۀ آنان است به ايشان تقديم كنند، چه نگاهبان زنان امشاسپند اسپندارمذ است كه جز به باروري و فروتني و بردباري نمي خواند

 

زنده باد ایران و ایرانی

لینک نقاشیهارو نبینی خیلی ضرر می کنیا

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 14:36  توسط باران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
باران
من همسفر شراب از زرد به سرخ

من همره اضطراب از زرد به سرخ

یک روز به صبح هجرتی خواهم کرد

چون هجرت افتاب از زرد به سرخ

پیوندهای روزانه
خندیدن به زنانگی
موسیقی زیر زمینی در ایران(صوت سکوت)
سایت اموزش زبان انگلیسی
8 مارس در دانشکده دامپزشکی ارومیه...
فیلم 300
دعوت از سید محمد خاتمی
متن کامل دفاعیه خسرو گل سرخی
نگرش دانشجویان دامپزشکی نسبت به زنان دامپزشک
نقاشیهای گلناز والا
بیانیه کامل 8 مارس
اخراج دانشجوی دانشگه تهرانبه خاطر دیدن یک فیلم
افغانها نخوانند!؟
پر مقاله ترین زن دانشمند جهان سوم
زایمان بدون درد
بخشنامه تفکیک کارمندان زن و مرد
پیش نماز زن
عکسهای برگزیده مطبوعاتی کاوه گلستان
...
دست نوشته های بارانی
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
بارونیها
مرجع فارسی دامپزشکی
زنان ایران
کانون پویندگان ارومیه
مهندس مکانیک
دامپزشک.
عمران 84 رازی
نسرین افضلی
علی حق(اقتصادی سیاسی کارگری)
نیما نامداری(ساز مخالف)
حسام شیرازی
يلدا(خط هفتم)
مريم
روزمرگیهای ما
این نیز بگذرد
یک غریبه اشنا(زهرا)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان