![]() |
![]() |
|
| و بی اشک...چشمان تو ناتمام است و نمناکی جنگل نارساست.... |
|
وااااااااااااااااااااااي كه اگه بدونيد اين چند روز كجا بودم!؟!؟ . . . روز جمعه بر اساس قرار ملاقاتي كه دوران دبيرستان با بچه ها گذاشته بوديم،دور هم جمع شديم...جاتون خالي چه كيفي داد ديدار دوستان.....همشون واسه خودشون كسي شده بودن هر كدوم به ترتيب شروع كرديم و از خودمون و كارهامون گفتيم...از اينكه خيلي از پيش بينيامون درست از اب دراومده بود كلي خنديديم. جالب بود كه همه بم گوشزد مي كردن روحيه من از همشون شادتر مونده منم از اروميه تعريف كردم و براشون تركي يه چيز ديگه ...همدانيا اصلا هم خسيس نيستن ...باور كنيد تو خرج كردن خيل ي راحت تر ازبعضي از دوستاي جديدم بودن ...اصلا خرج كردن واسشون شق القمر نبود.از بس مي گن ادم خودش كمكم باورش مي شه.
يكي از كاراي ديگم هم اين بود كه با 3 تا از دوستام تماس گرفتم و ازشون خواستم كه به جاي بيرون رفتن و...اگه ايرادي نداره شبا يي كه كشيك هستن.پيششون برم و محيط كارشونم ببينم.اونا هم خيلي استقبال كردند و...(،من يه گروه دوستي 5 نفره داشتم،كه 3 تاشون پزشكي قبول شدن.) اول رفتم بيمارستان قلب(اكباتان) شب بعد بيمارستان سينا،بعدش بيمارستان فاطميه (بيمارستان زنان). بخش قلب خيلي حال نداد يه جورايي بود كه زياد خوشم نيومد شايد ذهنم يا سوادم كشش جذابيتشو نداشت!! بعدش رفتم سينا بخش سوختگيها،جيگرم كباب شد..ا ينقد صحنه هاي دلخراش ديدم كه ...ولي ميارزيد به رفتنش كلي معلومات اضافه كردم و تجربه زندگي...ولي بيمارستان زنان خيلي جذاب بود (نگين دوباره فمنيست بازي در م?يارما)متولد شدن 2 تا نوزاد و ديدم ،يه دختر كه مامانش اسمشو محدثه مي خواست بذاره و يه پسر كوچولو پر سر و صدا كه مامانش اسمشو انتخاب نكرده بود!! چقد ديدن صحنه هاي بيمارستان برام جالب بود و چقد خوشحال شدم كه وقتي در محلی قرار گرفتم كه مدتها ارزوشو داشتم و بش نرسيدم هيچ احساس( –) نداشتم!!نه حسرت ُنه غمُ نه غبطه و نه حسادت...فكرشو هم نمي كردم يه روز بشه و من اينطوري باشم -نسبت به رشته اي كه از اول دبستان بش فكر مي كردم و نرسيدم.-همه از رشتم و شاخه هاش ..مي پرسيدن از اينكه من چثه ي درشتي ندارم و دامپزشكم تعجب مي كردن!! خداييش حساسيت رشته پزشكي فوق العاده زياده!!و استرس كاريشون بار سنگيني رو رو دوششون مي ذاره،و ما باهاشون قابل مقايسه نيستيم.نمي دونم شايد هنوز زوده من قضاوت كنم چون خيلي وارد درساي كلينيكي نشدم. محيط كار و درس خودمونو خيلي بيشتر ترجيح مي دم به نظرم خيلي سالم تره!! بايد به بچه ها بگم اينقد پسراي دانشكده رو مسخره نكن شايد سعيد راست مي گه كه كلا پسراي رشته تجربي يك بعدين!نتيجه اخر اينكه:رفتار پزشكهارو اصلا نپسنديدم مخصوصا بخش زنان...مخصوصا اگه طرف زايمان چندمش بود و روستايي هم بود ديگه هيچي ...باور كنيد عين حيوون باهاش بر خورد مي كردن.صد رحمت به حيوونا ...والا تا اونجايي كه من ديدم رفتار استادهاي ما با دامها خيلي بهتر از اينا بود. البته سیما(دوستم می گه :اگه اینطوری برخورد نکنیم به حرفامون اهمیت نمی دن!!)
تعط?لات خوبي بود... عذاب وجدانم ندارم ...اگه ادم باشم همين يه مدتو كه مونده مي تونم حسابي بخونم.اگه...ادم...باشم. پست قبلم مثل اينكه خيلي نا مفهوم بوده فعلا بای راستی دارم می رم ارومیه...خوش گلده بویرون
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 14:8 توسط باران |
|
|
خیلی خوب بود جاتون خالی... یادمه اخرین باری که به اصفهان رفته بودم سال 79 بود ،خونه داییم که حالا دیگه به یزد رفتن و اصفهان نیستن،چقد خوبی و خوب بودن لذت بخشه،البته نه برای هر کسی!! از هر خیابون اصفهان که می گذشتم به یاد یه خاطره خوب از خانواده داییم می افتادم.چقد مهمون نواز و با محبت. به نظرم اصفهان زیاد تغییری نکرده بود ،همونطور زیبا و تمییز بود،خیلی این شهر و دوست دارم.به نظرم خیلی منظمه و همه چیز سر جاشه، سفرمون واسه سعید زیاد جذاب نبود،اخه اون دانشجوی اصفهان ه.ولی تمام سعیشو می کرد که هر جا یی که قبلا رفته یا چیزی و که خورده و براش جالب بوده رو به ما هم نشون بده.یه برادر واقعیه **چند تاعکس زیبا از شهر قشنگ وتاریخی اصفهان تهیه کردم اما اینقد این کامپیوتر ویروسیه که فک نمی کنم بتونم دانلودش کنم. ***امشب بالاخره موفق شدم که فیلم به نام پدر رو ببینم. واسه خودمم جالب شده بود،اخه هر وقت اقدام می کردم تا این فیلم و ببینم،یه جورایی نمی شد .وقتی ارومیه بودم و رو پرده سینما بود هر روز به دلیلی نمی شد که بریم و ببینیم.تا یه روز بلیط و که مدتها بود از دانشکده نصف قیمت تهیه کرده بودیمو تو کیف گذاشتم و با بچه ها راهی شدیم و خوشحال از اینکه بالاخره داریم می ریم ... وااای ووقتی به سینما رسیدیم و دیدیم این فیلم اکران نمیشه کلی حال هممون گرفت و به جاش فیلم کافه ستاره رو دیدیم که حالگیریمون دوبل شد!!! خونه که اومدم هر شب به طریقی دیدن فیلم با موفقیت انجام نمی شد.وقتی دیدم تلوویزیون قراره این فیلم و نشون بده،تصمیم گرفتم هر طوری شده این فیلم و ببینم حتی به قیمت از دست دادن یه مهمونی!!اخه دیگه موضوع واسم حیثیتی شده بود.... فیلم و دیدم.و چند حسو دوباره تجربه کردم که شاید زیاد ربطی هم به اصل فیلم نداره اما به من دست داد. 1. چقداین حس برام هضم نشدست :که ادم ناخواسته بین بد و بدتر قرار بگیره و به خاطر به دست اوردن بد و نجات از بدتر، می گه: خدا رو شکر!! 2.زندگی داستان مرد یخ فروشی ایست که از او پرسیدند:فروختی؟گفت:نخریدند...تمام شد....تمام شد 3.چقد بدم می یاد ادمهای خودخواهی که فقط بر اساس منافع شخصیشون ه که کسی رو دوست دارن یا بش احترام می ذارن.جالب اینجاست که بدیهای خودشونو نمی بینن (خودم خیلی بدیها دارم که از خیلیاش خبر دارم و خیلیهاشو هم هنوز کشف نکردم اما می دونم جز این دسته ادما نیستم. ****دید و بازدید عید رسم و رسومات عید و حتی بوی عید همیشه برام قشنگ و دلنشین بوده و هست.ولی متاسفانه داره از بین می ره...فکر می کنید چرا همه می رن سفر؟!
خیلی صبر کردم تا دلم تصمیم بگیره نه سرم!!اما نمی دونم چرا هیچ وقت نتونستم بر اساس احساس تصمیم بگیرم یعنی هیچ وقت احساسی نشدم عشق بعد از ازدواج و دوست ندارم،منظورم این دوستیهای مرسوم هم نیست با اونم مخالفم اما دوست داشتم احساسم بم فرمون بده نه اینکه عقلم تصمیم بگیره .حداقل راجب به این قضیه!! از خدا می خوام واقعا کمکم کنه تا درست تصمیم بگیرم. ******دیگه حالا حالا ها اپ نمی کنم و شاید دیگه هیچ وقت نیومدم در کل امسال خیلی خوب و دوست داشتنی شروع شد ،امیدوارم این روال همینطور ادامه داشته باشه. برای همتون ارزوی موفقیت می کنم تا ............ کلمات کلیدی من: ن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 13:0 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| باران |
من همسفر شراب از زرد به سرخ
من همره اضطراب از زرد به سرخ یک روز به صبح هجرتی خواهم کرد چون هجرت افتاب از زرد به سرخ |
|
RSS
|