تبليغاتX
دستنوشته های بارانی ام
و بی اشک...چشمان تو ناتمام است و نمناکی جنگل نارساست....

وااااااااااااااااااااااي كه اگه بدونيد اين چند روز كجا بودم!؟!؟

.

.

.

روز جمعه بر اساس قرار ملاقاتي كه دوران دبيرستان با بچه ها گذاشته بوديم،دور هم جمع شديم...جاتون خالي چه كيفي داد ديدار دوستان.....همشون واسه خودشون كسي شده بودن چقد همشون ظاهر متين و خانم و دوست داشتني دارند ،يكيشون از كانادا اومده بود ظاهرش از همه ساده تربود..همشون حرف داشتن واسه گفتن ‏‏‏‏حرفاي قشنگ نه اينكه 4 تا كلمه قلمبه سلمبه حفظ كرده باشن و بلغور كنن!!چقد محيط دبيرستانمو دوست داشتم و دارم.

هر كدوم به ترتيب شروع كرديم و از خودمون و كارهامون گفتيم...از اينكه خيلي از پيش بينيامون درست از اب دراومده بود كلي خنديديم.

جالب بود كه همه بم گوشزد مي كردن ‏روحيه من از همشون شادتر موندهو نه تنها از شيطنتات كم نشده اضافه هم شده!! منم دليلشو هم كلاس بودن با جوونتر ها بيان كردم و كلي كتك خوردم.

منم از اروميه تعريف كردم و براشون تركي حرف زدم كلي هم غلط غلوط گفتم كه هيچ كدوم نفهميدن من سر كارشون گذاشتم.

يه چيز ديگه ...همدانيا اصلا هم خسيس نيستن ...باور كنيد تو خرج كردن خيلي راحت تر ازبعضي از دوستاي جديدم بودن ...اصلا خرج كردن واسشون شق القمر نبود.از بس مي گن ادم خودش كمكم باورش مي شه.

 

يكي از كاراي ديگم هم اين بود كه با 3 تا از دوستام تماس گرفتم و ازشون خواستم كه به جاي بيرون رفتن و...اگه ايرادي نداره شبا يي كه كشيك ‏هستن.پيششون برم و محيط كارشونم ببينم.اونا هم خيلي استقبال كردند و...(،من يه گروه دوستي 5 نفره داشتم،كه 3 تاشون پزشكي قبول شدن.)

اول رفتم بيمارستان قلب(اكباتان) شب بعد بيمارستان سينا،بعدش بيمارستان فاطميه (بيمارستان زنان).

بخش قلب خيلي حال نداد يه جورايي بود كه زياد خوشم نيومد شايد ذهنم يا سوادم كشش جذابيتشو نداشت!!

بعدش رفتم سينا بخش سوختگيها،جيگرم كباب شد..اينقد صحنه هاي دلخراش ديدم كه ...ولي ميارزيد به رفتنش كلي معلومات اضافه كردم و تجربه زندگي...ولي بيمارستان زنان خيلي جذاب بود (نگين دوباره فمنيست بازي در م?يارما)

متولد شدن 2 تا نوزاد و ديدم ،يه دختر كه مامانش اسمشو محدثه مي خواست بذاره و يه پسر كوچولو پر سر و صدا كه مامانش اسمشو انتخاب نكرده بود!!

چقد ديدن صحنه هاي بيمارستان برام جالب بود و چقد خوشحال شدم كه وقتي در محلی قرار گرفتم كه مدتها ارزوشو داشتم و بش نرسيدم هيچ احساس( ) نداشتم!!نه حسرت ُنه غمُ نه غبطه و نه حسادت...فكرشو هم نمي كردم يه روز بشه و من اينطوري باشم -نسبت به رشته اي كه از اول دبستان بش فكر مي كردم و نرسيدم.-

همه از رشتم و شاخه هاش ..مي پرسيدن از اينكه من چثه ي درشتي ندارم و دامپزشكم تعجب مي كردن!!نمي دونم چرا اينقد اين رشته تو شهرمون مبهمه و سوال بر انگيز !!اما جالبه كه احساس مي كردم، ديدشون نسبت به رشتم قشنگه !!چرا قبلا تصورم خلاف اين بود ؟يا شايد اعتماد به نفسم بالا رفته!؟

خداييش حساسيت رشته پزشكي فوق العاده زياده!!و استرس كاريشون بار سنگيني رو رو دوششون مي ذاره،و ما باهاشون قابل مقايسه نيستيم.نمي دونم شايد هنوز زوده من قضاوت كنم چون خيلي وارد درساي كلينيكي نشدم.

محيط كار و درس خودمونو خيلي بيشتر ترجيح مي دم به نظرم خيلي سالم تره!!

بايد به بچه ها بگم اينقد پسراي دانشكده رو مسخره نكن، والا صد رحمت به اونا...واقعا اينا از پسراي داشكده ما گاگول تر بودن!!تازه كلي ام پر حرف و پر رو تر.

شايد سعيد راست مي گه كه كلا پسراي رشته تجربي يك بعدين!!...(يعني بيشتر درس مي خونن )نمي دوم!!

نتيجه اخر اينكه:رفتار پزشكهارو اصلا نپسنديدم مخصوصا بخش زنان...مخصوصا اگه طرف زايمان چندمش بود و روستايي هم بود ديگه هيچي ...باور كنيد عين حيوون باهاش بر خورد مي كردن.صد رحمت به حيوونا ...والا تا اونجايي كه من ديدم رفتار استادهاي ما با دامها خيلي بهتر از اينا بود.

البته سیما(دوستم می گه :اگه اینطوری برخورد نکنیم به حرفامون اهمیت نمی دن!!)

 

 

تعط?لات خوبي بود...ولي اصلا درس نخوندما...راستش تا حالا يه بارم نشده من عيد درس بخونم حتي سالي كه كنكور داشتم.

عذاب وجدانم ندارم ...اگه ادم باشم همين يه مدتو كه مونده مي تونم حسابي بخونم.اگه...ادم...باشم.

پست قبلم مثل اينكه خيلي نا مفهوم بوده چون خيليا دچار اشتباه شدن...خب پيش مياد ديگه...در كل من بعضي وقتا بدجوري مي رم تو فاز دپرسي !!كه موقع اپ كردن پست قبلم تقريبا تو اين حال و هوا بودم.خودمم مي دونستم اشتبا مي كنم دارم مي نويسم اما تر جيح دادم اشتباه كنم.

فعلا بای

راستی دارم می رم ارومیه...خوش گلده  بویرونخانم باران خانم تزول

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 14:8  توسط باران | 

 ۲ روزه از سفر برگشتم

خیلی خوب بود جاتون خالی...

یادمه اخرین باری که به اصفهان رفته بودم سال 79 بود ،خونه داییم که حالا دیگه به یزد رفتن و اصفهان نیستن،چقد خوبی و خوب بودن لذت بخشه،البته نه برای هر کسی!!

از هر خیابون اصفهان که می گذشتم به یاد یه خاطره خوب از خانواده داییم می افتادم.چقد مهمون نواز و با محبت.

به نظرم اصفهان زیاد تغییری نکرده بود ،همونطور زیبا و تمییز بود،خیلی این شهر و دوست دارم.به نظرم خیلی منظمه و همه چیز سر جاشه،

سفرمون واسه سعید زیاد جذاب نبود،اخه اون دانشجوی اصفهان ه.ولی تمام سعیشو می کرد که هر جا یی که قبلا رفته یا چیزی و که خورده و براش جالب بوده رو به ما هم نشون بده.یه برادر واقعیه.همیشه تو دلم ستایشش می کنم به خاطر تمام محبتاش که هیچ وقت هم نمی خواد به روش بیاریم یا اینکه خودش یه طور وانمود می کنه که انگار این کاراش عمدی نبوده و نیست.من خیلی دوسش دارم یه جور دوست داشتن خاص که شاید تا حالا این حسمو به هیچکس دیگه نداشتم.

 

 

**چند تاعکس زیبا از شهر  قشنگ وتاریخی اصفهان تهیه کردم اما اینقد این کامپیوتر ویروسیه که فک نمی کنم بتونم دانلودش کنم.

 

 

***امشب بالاخره موفق شدم که فیلم به نام پدر رو ببینم.

واسه خودمم جالب شده بود،اخه هر وقت اقدام می کردم تا این فیلم و ببینم،یه جورایی نمی شد .وقتی ارومیه بودم و رو پرده سینما بود هر روز به دلیلی نمی شد که بریم و ببینیم.تا یه روز بلیط و که مدتها بود از دانشکده نصف قیمت تهیه کرده بودیمو تو کیف گذاشتم و با بچه ها راهی شدیم و خوشحال از اینکه بالاخره داریم می ریم ...

وااای ووقتی به سینما رسیدیم و دیدیم این فیلم اکران نمیشه کلی حال هممون گرفت و به جاش فیلم کافه ستاره رو دیدیم که حالگیریمون دوبل شد!!!

خونه که اومدم هر شب به طریقی دیدن فیلم با موفقیت انجام نمی شد.وقتی دیدم تلوویزیون قراره این فیلم و نشون بده،تصمیم گرفتم هر طوری شده این فیلم و ببینم حتی به قیمت از دست دادن یه مهمونی!!اخه دیگه موضوع واسم حیثیتی شده بود....

 

فیلم و دیدم.و چند حسو  دوباره تجربه کردم که شاید زیاد ربطی هم به اصل فیلم نداره اما به من دست داد.

 

1. چقداین حس برام هضم نشدست :که ادم ناخواسته بین بد و بدتر قرار بگیره و به خاطر  به دست اوردن بد و نجات از بدتر، می گه: خدا رو شکر!!

 

2.زندگی داستان مرد یخ فروشی ایست که از او پرسیدند:فروختی؟گفت:نخریدند...تمام شد....تمام شد

 

3.چقد بدم می یاد(نمی گم متنفرم چون مدتهاست این حسو در خودم کشتم.)از ادمایی که خودشونو عقل کل می دونن.ادمایی که اجازه می دن درباره دیگران تصمیم بگیرن...ادمهایی که فکر می کنن با رعایت ظاهر قضیه مثلا مومن، می تونن هر ادعایی داشته باشن...غافل از اینکه داشتن ظاهر مذهبی رو حتی به صراحتم نمی شه گفتُ یکی از حسنهاست.واز سایر خوبیها دور دور تر می شن.

ادمهای خودخواهی که فقط بر اساس منافع شخصیشون ه که کسی رو دوست دارن یا بش احترام می ذارن.جالب اینجاست که بدیهای خودشونو نمی بینن (خودم خیلی بدیها دارم که از خیلیاش خبر دارم و خیلیهاشو هم هنوز کشف نکردم اما می دونم جز این دسته ادما نیستم.)

 

****دید و بازدید عید رسم و رسومات عید و حتی بوی عید همیشه برام قشنگ و دلنشین بوده و هست.ولی متاسفانه داره از بین می ره...فکر می کنید چرا همه می رن سفر؟!

 

 

 

خیلی صبر کردم تا دلم تصمیم بگیره نه سرم!!اما نمی دونم چرا هیچ وقت نتونستم بر اساس احساس تصمیم بگیرم یعنی هیچ وقت احساسی نشدم. شاید این سبک شخصیتیم ه که باعث می شه روال زندگیم اینطوری باشه.

عشق بعد از ازدواج و دوست ندارم،منظورم این دوستیهای مرسوم هم نیست با اونم مخالفم اما دوست داشتم احساسم بم فرمون بده نه اینکه عقلم تصمیم بگیره .حداقل راجب به این قضیه!!

از خدا می خوام واقعا کمکم کنه تا درست تصمیم بگیرم.

 

 

 

******دیگه حالا حالا ها اپ نمی کنم و شاید دیگه هیچ وقت نیومدم (البته اگه بتونم دل بکنم )دوستان خوبی پیدا کردم.واز این موضوع خوشحالم و جدا خوندن وبلاگ دوستان برام خیلی جذابیت داشت.

 

 

در کل امسال خیلی خوب و دوست داشتنی شروع شد ،امیدوارم این روال همینطور ادامه داشته باشه.

برای همتون ارزوی موفقیت می کنم تا ............

 

 

کلمات کلیدی من:

 

نسیم-  شادلی-  باران-  ابی - ماوی -  82 -   73 -   ات ... 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 13:0  توسط باران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
باران
من همسفر شراب از زرد به سرخ

من همره اضطراب از زرد به سرخ

یک روز به صبح هجرتی خواهم کرد

چون هجرت افتاب از زرد به سرخ

پیوندهای روزانه
خندیدن به زنانگی
موسیقی زیر زمینی در ایران(صوت سکوت)
سایت اموزش زبان انگلیسی
8 مارس در دانشکده دامپزشکی ارومیه...
فیلم 300
دعوت از سید محمد خاتمی
متن کامل دفاعیه خسرو گل سرخی
نگرش دانشجویان دامپزشکی نسبت به زنان دامپزشک
نقاشیهای گلناز والا
بیانیه کامل 8 مارس
اخراج دانشجوی دانشگه تهرانبه خاطر دیدن یک فیلم
افغانها نخوانند!؟
پر مقاله ترین زن دانشمند جهان سوم
زایمان بدون درد
بخشنامه تفکیک کارمندان زن و مرد
پیش نماز زن
عکسهای برگزیده مطبوعاتی کاوه گلستان
...
دست نوشته های بارانی
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
بارونیها
مرجع فارسی دامپزشکی
زنان ایران
کانون پویندگان ارومیه
مهندس مکانیک
دامپزشک.
عمران 84 رازی
نسرین افضلی
علی حق(اقتصادی سیاسی کارگری)
نیما نامداری(ساز مخالف)
حسام شیرازی
يلدا(خط هفتم)
مريم
روزمرگیهای ما
این نیز بگذرد
یک غریبه اشنا(زهرا)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان