![]() |
![]() |
|
| و بی اشک...چشمان تو ناتمام است و نمناکی جنگل نارساست.... |
|
همونطور که تو
۹ ماه و ۹ روز و ۹ ساعت تو شکم مادرتی.... هیچ چیز این دنیا بدونه حساب و کتاب نیست!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 12:30 توسط باران |
|
|
با قرمز می نویسم.....
چون دلمو خون کرد... قدرت گریه هم ندارم.... اصول جراحی ۱۱.۲ یعنی افتادمُ بعداز امتحان پره انترنیُ نمره زیر ۱۲ و معدل زیر ۱۴ ُ افتاده و مشروط حساب می شه!! به خاطر ۰.۸ افتادم اونم درسیو که دیگه نمی دونم باره دیگه اگه بخوام پاسش کنم چطوری بخونم!! همه بچه های کلاس شک داشتن که می افتن یا پاس می شن!! با اون سوالهای سخت و مزخرف که نمی دونم از چه منبعی بود.... خدای من ....اخه چرا................................................................................................................................... کاش تمام زندگیم درسم نبود کاش تمام شوق و ذوقم تو نمرات درسیم و فعالیتای درسیم نبود!! دارم دیوونه می شم.... اخه پیش نیاز ۷ واحد بود....فکرشو بکن از کلاس جدا شدم.... می دونم خودمو می شناسم...جبران می کنم....با تلاشو قدرت بیشتر اما یه بار دیگه شکستم...خیلی.................... کاش حقم بودو نخونده بودم اما کتاب...جزوه دستی...جزوه تایپی ...همه رو خونده بودم ...به کی بگم به کی پناه ببرم که سوالا استاندارد نبود...به کی بگم تو هیچ منبعی که معرفی کرده بود خیلی از سوالاش نبود..... حتما می گید بقیه چطور پاس شدن...بالاترین نمره ۱۴ بود...هیچکیم به پاسی مطمئن نبود...کلی از سوالا رو همه شانسی زدن اه..........خدای من من تمام عشقم و امید زندگیم درسمه...حالا چیکار کنم تا با این مشکل لعنتی بتونم کنار بیام؟!!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 8:56 توسط باران |
|
|
نمی دونم چطوری شروع کنم...
چی بگم... فقط می تونم بگم: عزیزترینم روزت مبارک.. مامان قشنگم مهربونم صبورم... روزت مبارک. چقد دوست دارم...چقد برام عزیزی.... وقتی تو زندگی دچار خلا می شم...تویی که حضور قشنگت بم نیرو میده... به جرات می تونم بگم بهترین هدیه خدا بودی که به من داده شد...نمی دونم این متنو می خونی یا نه ؟! اما
می دونم...می دونم خیلی بچه پر درد سری هستم...تو همه زمینه ها ...از تحصیل گرفته تا.... شرمندتم... ولی خودت بودی که به من یا دادی به کم قانع نشم...خودت بم یاد دادی همیشه بهترینو بخوام....
خیلی دوست دارم مامان جدی و مهربونم
از سر جلسه امتحان اومدم...اونم چه امتحانی خب تا بعد....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 13:17 توسط باران |
|
|
سلااااااااااااااااام
اخی چقد دلم واست تنگ شده بود... هر وقت دلم می گرفت از این همه درس یاد تو رو می کردم که با دیدنت خوندنت...از همه مهمتر کامنتی قشنگم...خستگی از تنم بیرون می ره!! تا حالا کلای امتحان دادیم از ۲۱ خرداد شروع کردیم....تا ۱۷ تیر هم دامه داره!! کلینیکال پاتولوژی مسمومیت بیماریهای متابولیک بیماریهای طیور (با ۲ تا استاد نچسب با درس نچسبتر...ولی خوب بود) فردا بازرسی گوشت دارم.تو فرجه ها خوندمش اما خیلی می ترسم...
خب یا علی ما بریم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 تیر1386ساعت 10:35 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| باران |
من همسفر شراب از زرد به سرخ
من همره اضطراب از زرد به سرخ یک روز به صبح هجرتی خواهم کرد چون هجرت افتاب از زرد به سرخ |
|
RSS
|