![]() |
![]() |
|
| و بی اشک...چشمان تو ناتمام است و نمناکی جنگل نارساست.... |
|
در دايره قسمت ما نقطه تسليميم چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد
زمان کنکور بين اين دو مصرع ....کل کلي بود که نگو و نپرس بين منو سعيد سعيد معتقد به دايره قسمت بود و من معتقد به جنگ با مشکلات!! سعيد همچنان بر همين عقيدست اما من همچنان در حال تلاش براي بالا رفتن و پيروزي و قانع نبودن...اما اما ديگه اون اعتقاد به بر هم زدن چرخ ندارم.... بعضي جاها واقعا تسليم همون دايره ها مي شم ماه رمضونه من...مثل هميشه درگير با خودم مثل هميشه در حال راز و نياز با خداي خوبم که کمک کنه تا ايمان اينقد لرزون نباشه کمک کنه تا شکم به يقين برسه!! يه فيلم ديدم تصادفي...وکيل مدافع شيطان خيلي قشنگ بود و مدتها به فکر رفتم و يه نفس عميق قشنگ کشيدم
از روییدن خار بالای دیوار دانستم که ناکس کس نمی گردد بدین بالا نشینی ها |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 9:38 توسط باران |
|
|
یه کتابو خوندم به اسم سهم من نوشته:پرینوش صنیعی
کتاب خوب و با محتوایی بود...مدتها بود کتابی که بعد از خوندنش احساس خوبی داشته باشم نخونده بودم!!اخر داستان شیرین نبود اما منطقی و زیبا بود. داستان عاشقانه ای بود که جریانات سیاسی دوران قبل و بعد از انقلاب و بدون جانبداری به تصویر کشیده بود.به نظرم شرح وقایع خیلی روتین و بدون اغراق بود. نمی دونم من که از نزدیک شاهد یک خانواده شبیه خانواده قهرمان داستان بودم.اینقد داستان برام جالب بود یا نه واسه همه اینطوریه!؟ خیلی خوب به این موضوع پرداخته بود که گروههای مختلف با اهداف مختلف با رژیم شاه مبارزه کردند اما بعد از پیروزی چطور به چندگانگی رسیدند!؟و... اگه بخونید ضرر نکردید... در کنار این موضوع و شاید این موضوع در کنار یک ماجرای عشقی واسه زن قهرمان داستان بود.که من تونستم هر دو بعد موضوعات پرداخته شده رو لمس کنم. **یک تخم شتر مرغ داشتم که ثمرات دوران کار اموزیم بود.اخه به یه مزرعه پرورش شتر مرغ رفته بودیم.که متاسفانه شکست.... کلی غصم شد اما چون سعید شکونده بودش و در حال رفتن به دانشگاه بود(بعد از ظهر بلیط داشت)زیاد موضوع رو گنده نکردم!!قیمت این تخم ۸۰۰۰ تومان بود.می دونید قیمت یه جوجه شتر مرغ ۳۰۰-۴۰۰ هزارتومنه!! گوشت خیلی لذیذ ی داره که می گن ما بین گوشت مرغ و گوسفند که در بازار به قیمت کیلویی ۲۵ هزار تومان فوروخته می شه. مرغوبترین چرم از پوست این حیوان بدست می یاد. کلا این مزرعه ها که بزرگترین اونا تو استان همدان وجود داره (جاده ملایر)کمترین ضایعه رو نسبت به سایر پرورش حیوانات دیگه داره!! که مثل هر کار دیگه ای بگیر و نگیر داره اما یه اقایی که صاحب یه مزرعه شتر مرغ بود قبلا گاوداری داشته که می گفت علاوه بر زحمت کمتر سود بیشتری هم داره.ایشون ۲۰۰ میلیون سرمایه گذاری کرده بودند. ***چند جمله قشنگ: - راز خوشبختی در انجام کاری که دوست داریم نیست بلکه در داشتن کاری است که انجام می دهیم. - از چارلی چاپلین پرسیدند :خوشبختی چیست؟گفت:فاصله این بدبختی تا بدبختی بعدی. - واسه گلی خاک گلدون باش که اگه یک روز سرش به اسمون رسید بدونه ریشش کجاست. - گاه توقف در ایستگاه فرصت مناسبیست برای نگریستن به مسیر طی شده و نگاه به مسیر باقی مانده.گاه برای رسیدن باید نرفت. - دریا حقش ابی بودنه و کویر افتاب سوزان.خدا به دریا اب داد و با کویر سراب و خداوند دانا و حکیم است. - در میان هر سیب دانه ی محدودی است
***جودی ابوت*** اخرین روزهای همدان بودنم هم داره سپری می شه...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 شهریور1386ساعت 15:9 توسط باران |
|
|
تهرانم
خونه خاله خوبم گاهی فکر می کنم واقعا یه خواهر بزرگتر دارم...با تمام خوبیا و بدیهای یه خواهر بزرگتر اما خب هر چی باشه من سختمه اونو مثل یه خواهر بپذیرم مخصوصا فاصله ها باعث دوری بیشترم می شه!! دوستش دارم ...از اینکه این همه دغدغه ی زندگی منو داره ...هم خوشحالم هم ناراحت اما بیشتر خوشحال...تو این دنیای نامردی که ادما اینقد خنجراشون تیز شده والا یه همچین خاله ای که همه جوره هواتو داره یه مزیت بزرگه تو زندگیم خیلی تاثیر داشت...تو استوار بودنم در دوران پشت کنکوری و... چقد شبی که نتیجه رو دادن و من پزشکی نشدم غمگین بود اما یکی از لحظه های غمگینترش گفتن این خبر به بقیه بود که از همه سختتر خالم... بم یه هدیه خیلی خوب داد...من گفتم:اما من....!!؟؟ گفت:مهم تلاشت بود که ستایشش می کردم!؟ ..................................................... ادم صبوری هستم اما خیلیم داغون شدم!؟اخه امتحانات این ترمم خیلی بد شد!!نگید مهم نیست که مهم تر از درس چیزیتو زندگیم نیست مگه خونوادم میدونم و می تونم و با امادگی کامل دارم می رم که این ترم بترکونم...اما خب یه کمکی ایمانم کم شده...اخه من این ترم تلاشمو کرده بودم!! **عروسیه زینب جون یکی از همکلاسیای شمالیم بود. دوستام کلی شرمندم کردن اکثر شمالیای کلاس زنگ زدنو دعوتم کردن که برم خونشون تا از اونجا بریم عروسی...اگه مراسم ازدواج پسر خالم نبود می رفتم حتما... دستتون دارم دوستای خوب و مهربونم ***عروسی اقا سامان: خیلی باحال بود گرچه هنوزم ادامه داره!! به نظرم یه زوج خوشبخت و موفق داماد متخصص ارتوپد و عروس متخصص پوست!! هر دو شاد و با اراده ووو...خوش قیافه!! پسر خالم یکی از الگوهای با پشتکار فامیله...با تلاش و ارادش به هر چی می خواسته رسیده براشون از صمیم قلب ارزوی خوشبختی می کنم ****یه خبر خیلیییییییییییییییی خوب بگم؟ نه بگم؟! باشه چون اصرار دارید من بالاخره یه همخونه گیر اوردم و خونه گرفتم......هورااااااااااااااااااااااااااا خلاص.....خوابگاه تموم شد..دیگه بعد از ۴ سال حال خوابگاه نداشتم!! مرسی بابای مهربونم که همیشه پشت وپناهم بو.دی و هر چی خواستم و بت گفتم غیر ممکنه انجام ندی .فقط خودم روم نمی شه همیشه بت بگم(یه بابای خوب مهربون فقط کمی زود عصبانی می شه می دونید فکر می کنم بهترین همخونه ای که می تونستم داشته باشمو خدا نصیبم کرد. خدا جونم ممنونم اما واقعا تنهام نذاریا... این ترم واقعا کمکتو ازم دریغ نکن همین که دوستای خیلی خوبی دارم...همش از کمکهای تو ا در اخر جودی ابوت.....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 شهریور1386ساعت 19:32 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| باران |
من همسفر شراب از زرد به سرخ
من همره اضطراب از زرد به سرخ یک روز به صبح هجرتی خواهم کرد چون هجرت افتاب از زرد به سرخ |
|
RSS
|