![]() |
![]() |
|
| و بی اشک...چشمان تو ناتمام است و نمناکی جنگل نارساست.... |
|
*بازم از سرویسا جا موندم.خیلی دختر بی نظمی شدم!!مجبور شدم با تاکسی برم چون باید به کلاس می رسیدم.
ایستگاه که منتظر بودم ُبه اطرافم نگاه می کردم ادما رو می دیدم که پیرو جوون موبایل بدست مشغولند...نمی دونم ولی احساس خوبی ندارم به این وسیله!! دیروز که داشتم از سلف بر می گشتم مستخدم و ابدارچی دانشکده از جلو من می رفتند و همش واسه هم بلوتوس می کردند...متوجه یکی از فیلماشون شدم نا خواسته ...اخه قبلا خودم این فیلمو دیده بودم راستش باز جوونا برام قابل تحملترند که دارن این فیلما رو می بینن اما ادمایی که سنی ازشون گذشته با چه حسی دارن این فیلما رو می بینن...کنجکاوی هم که در کار نیست!!!!خدایا چرا ما از هر وسیله ای از بعد منفیش بیشتر استفاده می کنیم. پسرای کلاسو که در حال دیدن فیلم موبایل دسته جمعی می بینم حالم بد می شه...اخه این وسیله همه محیط ها رو با هم قاطی کرده...تو دانشکده هم میان این مزخرفاتو می بینن. تازه یه خبر دیگه بود که دیروز شنیدم...چندتایی از پسرا سر کلاسا از دخترای کلاس فیلم می گیرن اونطور که خودشون می خوان و به هم بلوتوس می کنند.واقعا این فاجعه نیست!؟!؟مثلا دکترای مملکتند.
**با شرایط خاص وارد هر محیطی شدن سخته ...حتی اگه شرایط خاصت یه چیز شخصی باشه...خدای خوبم کمکم کن تا از پس مشکلات خوب بر بیامو منطقی تصمیم بگیرم.به نظر شما اختلاف سنی چقد مهمه؟؟و چطوری باشه بهتره!؟اصلا مهمه؟من از کسانیکه حتی یک ماه ازم کوچیکترند نمی تونم جدی فک کنم و خیلی راحت جواب منفی میدم ولی این یکی خیلی تلاش می کنه و من دریغ از دادن یک نقطه امید بخش به اون اما تو عالم شخصی خودم به تصمیم فک می کنم!!نه اشتبا نکنید احساسی نشدم اصلا...اما به فکر می رم خیلی...
***ادما سه دستند :عقل گرا - منطقی - معمولی نظریه فکری جدیدم!!که از عقل گرایان مطلق خوشم نمی یاد عمرا
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 مهر1386ساعت 9:33 توسط باران |
|
|
سلام نماز روزه هاتون قبول...امیدوارم تونسته باشید از این ماه چیزایی رو که می خواستید بدست بیارید.خداییش واسه من خوب بود.جواب کلی از سوالامو گرفتم اما نه همشونو.... *خونه جدید:عالیه واقعا زندگی در خوابگاه با خونه قابل مقایسه نیست مخصوصا واسه من که خلوتمو خیلی دوست دارم.یه خونه نقلی با ۲ اتاق...خیلی دانشجویی و تمییز با یه صابخونه اذری مهربون. کلی اتاقمو تزئین کردم با فابریانو و کاغذ رنگی ...نه نه اشتبا نکنید اصلا به خونه صدمه نزدم دریغ از یک میخ به دیوار **ادمای تقریبا جدید زندگیم: راستشو بخواین اخرین دعای واقعیم از خدا این بود که منو کمک کنه تا بیشتر بشناسمش...راهی رو پیش روم بذاره که ازش دور نشم...و خدا تنهام نذاشت و با ادمایی اشنام کرد که علاقمندی و شناختم به خدا خیلی بیشتر شد ***امروز فاطمه و پوریا میان خونمون...می خوان انتنمونو درست کنن اخه شبکه ۳ ما نمی گیره...خیلی ذوق کردم اخه می تونم مسبقه استقلال با پیروزی رو ببینم از فاطمه و پوریا هر چی بگم کم گفتم...ادمای خیلی...خوبی که واقعا کمکمون کردن و مهربونی و صفای وجودشون ادمو شاد می کنه. *****بازم استاد فارما ازم خواست برم و باهاش روی یه موضوع کار کنم اما این بار زیاد خوشحال نشدم...چرا...بعدا می گم. ******کارم تو این شماره مجله تموم شد...اخیش در اخر: خدایا چنان کن سرانجام کار که تو خشنود مانی و ما رستگار |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 10:14 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| باران |
من همسفر شراب از زرد به سرخ
من همره اضطراب از زرد به سرخ یک روز به صبح هجرتی خواهم کرد چون هجرت افتاب از زرد به سرخ |
|
RSS
|